آخیـــــــــشی که طومار شد!

 

واااااااای.. آخیـــــــــش..

چقدر حس آرامش خفه کننده ای دارم الان. اصلا همش دلم میخواد بگم آخیـــــــــش.. اصلا با ادا کردن آخیـــــــــش تک تک سلولام غرق لذت میشن! یعنی تا این حد!

آخه شما فکر کن من از سال 76 که اول دبستان بودم نه تابستون داشتم نه هیچی! هر سال به اجبار مامان باید درسای به اصطلاح مشکل سال بعد رو کلاس میرفتم بعلاوه ی زبان و نقاشی و رقص و کوفت و مرض و اینا، بعدشم که دانشجو شدم همیشه ترم تابستون برمیداشتم. بعد امروز که دهم خرداده اولین فصل امتحاناته که من کاملا آزادم. اون لحظه که برگه ی پاسخنامم رو دادم دست مراقب چنان لبخندی داشتم که آقاهه ذوق کرده بود و ازم پرسید که نکنه نفر اول و اینا قراره بشم؟! بعد منم پررو پررو گفته بودم که خدا رو چه دیدین :پی

از امشب به بعد هیچ کاری برای انجام دادن ندارم تا مهر! نه کار، نه درس، نه مسئولیت خاص، اصلا هیچ. قاعدتا باید این موضوع افسرده م کنه اما انقدر آرامش دارم که همش دارم ابعاد مثبتش رو میبینم.

یکشنبه یه مسافرت یک هفته ای به شمال دوست داشتنیم دارم قراره ذغالخته برگردم! بعدشم که کلاس زبانم رو استارت میزنم و تلاشم برای مهاجرت...

بعد راستی! کلاس فـ.رادرمانیم کنسل شد و منتقل شدم به یه کلاس دیگه. میتونم بگم واقعا جذبم کرده و عاشقش شدم. حتی دیشب که با پتروس صحبت میکردم هم گفت خیلی تغییر کردم و من فکر میکنم تاثیر همین کلاس هاس. پتروس؟ نه، نه، چیزی بین ما نیست، هشتم تولدش بود و من هر چی خودمُ کشتم نتونستم که تبریک نگم و از این بابت اصلا پشیمون نیستم، فکر میکنم تولد انسان ها روز قابل احترامیه و نباید پاسوز حواشی شه. تبریک من هم بهونه ای شد براش که بحث راه بندازه که تا حالا به این فکر کردم که چی شد که اینجوری شد؟! قطعا شما دوستان مجازیم میدونین که یکی از چرا های بزرگ و بی جواب ذهنم همین بوده. ازش پرسیدم و مسخره ترین و بی ربط ترین جواب دنیا رو داد و دیشب بعد از ماه ها زنگ زد و من جواب دادم و بهش ثابت کردم که هنوز جواب چرای من رو نداده! در نهایت قرار شد اگه برنامه هامون جور شد فردا همدیگه رو ببینیم. البته اینا اصلا نشونه ی خاصی نیست، فقط قراره مثل دو تا انسان صحبت کنیم. از یکم تیر هم میره سربازی! ای بابا! نگا تو رو خدا از چی به کجا رسیدم! داشتم از فرادرمانی میگفتم، استاد میگفت دیدین اینایی رو که زندگیِ خوبی دارن بعد میشینن غصه میخورن که نکنه فردا اِل شه و بِل شه؟! شـ.ریعتی جواب خوبی برای اینجور فکرهای منفی داره، "خدایا تو به من زندگی کردن رو یاد بده، من خودم مردن رو بلدم" این جمله هم ازوناس که تا آخر دنیا حرف داره... بعد الان مشخصه که روی صحبتم و مخاطب خاصم کیه؟ :دی

اِوا! اومدم یه آخیـــــــــش ذوقولانه بنویسم و براما.. طومار شد!!

 

/ 0 نظر / 8 بازدید