بهترین و دقیقا "بهترین" خوشیِ کاری!

 

موقع خدافظی وقتی داشتم با دونه دونه مسافـرا خدافظی میکردم، یه خانومه میاد میگه، میشه دختر من با شما عکس بندازه؟ بهش میگم بله حتما، فقط اجازه بدید به سرمهـ.ماندار بگم که با خلبـ.ان هماهنگ کنه و... میپره وسط صحبتم و میگه نه، با خلبـ.ان نه، با شما! یه لحظه برق از سرم میپره که چجوری بهش نه بگم که دل دخترکش نشکنه و تا میام توضیح بدم که قوانیـن این اجازه رو به من نمیده، سر مهـ.ماندار که اون طرفتر جریان رو فهمیده به خانومه میگه صبر کنید همسفـرهاتون پیاده شن که همکارم بیاد اون سمت و باهاتون عکس بندازه! خانومه انقدر ذوق میکنه که همونجوری یهویی عکس رو که احتمالا من یه جور منگ حواسم هم به مسافـرای دیگس هم دنبال یه ژست مناسب میگردم و دخترش که نوک پنجه پاش وایساده و سعی میکنه حسابی بچسبه بهم، میگیره!! و بعدش دخترک کوچولو با اون روسری رنگ رنگی و چادرش شروع میکنه به تند تند بوسیدن دستم و میگه که شما خیلی خوشبو و خوشکلین، دوست دارم مثل شما شم! همینجوری که از خجالت و ذوق مرگی داشتم میمردم، میبوسمش و میگم دخترک فوق العاده، سعی کن بهترین باشی و همیشه از تهِ دلت واقعی بخندی...

چند روز از عصر 6امین روز اسفند و پرواز بندر و اون اتفاق ساده گذشته.. اما هنوز یه خوشحالی عمیق توی قلبم و یه حس فوق العاده رو دست چپم، باقی مونده :)

 

/ 0 نظر / 28 بازدید