بو ش رو حس میکنم

 

این روزها با همه ی کم و کاستی هاشون، یه طعم خاص و دوست داشتنی ای برام دارن. برای اولین بار استرس و بلاتکلیفی عذابم نمیده. فکر کنم دارم واقعا یاد میگیرم از لحظه ی الانم لذت ببرم بدون این که نگرانیِ لحظه هایی که هنوز نرسیدن کل روزم رو خراب کنن، البته زیادم از این بابت مطمئن نیستم (;

کلاسم رو دوست دارم، با دخترای جدیدی معاشرت میکنم که بیشتر وصفشون رو شنیده بودم تا اینکه از نزدیک دیده باشم. از همون تیپ دختر ها که حسادتشون رو خیلی واضح بروز میدن و حتی با هم دست به یقه میشن! از اونا که هی الکی قربون صدقه ت میرن و پشت سرت آبرو برات نمیذارن! همونا که ممکنه سرزنشت کنن بابت بینی عمل نشده و آرایش ملایمت. اما با همه ی اینها بازهم دوست داشتنی هستن، یه شور خاصی تو وجودشون هست که آدم از دیدنش به هیجان میاد. من همه ی هم کلاسی های جدیدم رو دوست دارم. مخصوصا "سُل". با اینکه سن کمی داره و حتی گاهی خل میشم و حس میکنم مثل یه مادر باید باهاش رفتار کنم، ولی یه جور خاصی عاقل و خانمه، زیبایی و ظرافت دخترونش رو دوست دارم و از آشنایی باهاش واقعا خوشحالم.

خدا کنه این بار دیگه آخرین باری باشه که به این نقطه میرسم و توش ثابت بمونم...

 

/ 0 نظر / 21 بازدید