دیگه مطمئنم که فاصله، فقط یه عدد لعنتی نیست

 

حس بدیه که آدم بو بده! مخصوصا بوی سالاد. البته بوی روغن زیتون و سرکه ی سالاد. چجور ممکنه آدم همچین بویی بده؟! کافیه دل تنگ شده باشه. فقط کنم دی با اوایل بهمن بود، مادربزرگ عزیزم که الهی قربونش برم، چقدر حرص میخوره از موهای خشک و موخوره شده ی من، دورش بگردم که کلی خودشُ خسته کرد و موهامُ رنگ زد، بعد نشسته بود و غصه میخورد که دختر موهات از بین رفته انقدر بهش نرسیدی و رنگ زدی و روزی هزار بار رفتی حمام. بعد رفته بود روغن زیتون آورده بود همه ی موهامُ باهاش ماساژ داده بود و نوک موهامُ سرکه زده بود. اون روزم بوی سالاد گرفته بودم، یه سالاد خیلی خوش مزه. بعدشم مجبورم کرده بود وقت آرایشگاه بگیرم و  بریم با هم موهامونُ کوتاه کنیم.

دلم تنگ شده برای اون صورت ماهش، برای دستای مهربونش، برای اون نگاه پر از عشقش، برای اون خنده های خاص خودش، برای قرتی بودنش، حتی برای بغضش! اوهووم، هر بار بغض کردم یا اشکام اومد پا به پام اشک ریخت، از همون کوچیکیم تا همین الان، حتی بدونِ یک بار استثنا، که الهی خدا به من مرگ بده بخاطر قطره های اشکش. برای پاساژگردی هامون، برای نگرانی های همیشگیمون در مورد کیف و کفش، برای حرفای یواشکیمون که قراره تا ابد هیچ کس جز خودمون ندونه... دلم برای پدربزرگم هم تنگه، برای اون دیسیپلین خاصش، برای انگلیسی حرف زدنش، برای بد اخلاقیاش، برای نصیحت های تند تیزش، برای "پدر دورت بگرده"، "جیگر پدر کی بوده" گفتناش، برای متفاوت بودن رفتارش با بی پروا با همه ی دنیا، برای دستای بزرگش، برای گوشزداش در مورد خصوصیات یه دوشیزه، برای نشگونای یواشکیش وقتی قوز میکردم، برای کوه رفتنامون، برای دوچرخه سواری هامون... واااای خدای من، دلم خیلی خیلی تنگه...

مرسی بوی بد، مرسی بوی روغن زیتون و سرکه ی سالاد!

 

برای پرشین: یعنی اعصاب نذاشتی دیگه... میشه بگی چته دقیقا؟! پاچه میگیره چرا؟! یا پست ها رو قورت میدی یا هنوز ننوشته سندش میکنی؟! نه، خودت بگو، چند روز پیش چندتا پست از حلقت کشیدم بیرون؟؟ بعد چرا الان تا ارسال مطلب جدید رو زدم تو انتشارش کردی؟! نکنه جاییت درد میکنه؟! شیطونه میگه ...

/ 0 نظر / 17 بازدید