دوست داشتنیِ غم انگیز...

 

جقدر زود گذشت! اصلا انگار نه انگار هفت ماه گذشته از اون روز که تصمیم گرفتم وارد این رشته شم! آخرین روزای خرداد بود... یادش بخیر اون روز که واسه اولین بار یونیفرم پوشیدم و نشستم رو اون صندلی قرمز،گوشه ی کلاس، همون روزی که برای اولین بار سُل دوست داشتنیمُ دیدم، آخه میدونین، اون روز سُل یکم لِیت داشت و تنها صندلی خالی صندلی کناری من بود. همه ی بچه ها با هم دیگه صمیمی شده بودن و من تازه وارد بودم. چقدر ازشون میترسیدم :دی به نظرم وحشی میومدن :دی اما الان یه دنیا برام دوست داشتنی هستن، همشون :)

و حالا امروز آخرین روزه! آخرین امتحانِ آخرین کُرس! یعنی قرار بود فردا باشه اما از اونجایی که فردا رفتنی میشم، استاد دوست داشتنیم قبول کرد که امروز ازم امتحان بگیره، سُل هم امروز امتحان میده که تنها نباشیم :)

ساعت 4 باید آموزشگاه باشم و یه جورایی پر از غمم که داره تموم میشه... فقط میمونه امتحان جامع و بعدشم فارغ التحصیلی و بعد هم هر کس میره پی سرنوشت خودش...

 

/ 0 نظر / 16 بازدید