خیسِ خیسِ خیس ...

 

از یه حس شروع شد، یه حس شک و بدبینی و بعد هم یه امتحان دخترونه! شنبه صبح بود، وقتی مثل همیشه مسج اول هفته ای رو سند کردم و میخواستم هفتمو با کلی انرژی و بدون اون حس های لعنتی شروع کنم لالا مسج داد و گفت که همه ی شکها درست بوده، که کسی که دروغ گفته اون بوده. گفت که شرمنده س! نمیدونستم چی رو باور کنم! تکذیب های آرام یا لالا که به یک دفعه ای مسج داده بود و همه چیز رو گفته بود... آرام زنگ زد و میدونست که لالا بهم گفته همه چیزو، هیچی نگفتم و فقط گوش دادم. تا شب که لالا شمارمو به دخترک داده بود و شرایطی پیش اومد که با هم صحبت کردیم... دخترک چند سالی از من بزرگتر بود و مطلقه. یه پسر کوچولو هم داشت. میگفت که دو هفته س که با هم هستن، از طریق دوست صمیمی لالا، تو مهمونی آشنا شدن... گفت سختی زیاد کشیده و فکر میکرده با وجود آرام تو زندگیش آرامش داره. بهش فحش میداد که دروغ گفته که آدم پستیه... سخت بود برام وقتی از لحظه هاشون میگفت... از طرف دیگه آرام باز هم حاشا میکرد و میگفت ثابت میکنه همه چیز دروغه، ازم فرصت میخواست. و من فقط یه شنونده ی بهت زده بودم...

یکشنبه شد، تمام مدت تو پـرواز شوک بودم و گاهی بدون اینکه بفهمم چند قطره اشک باعث تعجب همکارام میشد و نمیدونستم در جواب چی شده هاشون چی بگم! آرام گفت که همش یه بازی بود که توش گیر افتاده بوده و همون موقع که خواسته همه چیز رو درست کنه خراب شده بوده. گفت که هیچ وقت نمیخواسته کسی رو جای بی پروا بیاره، گفت که خوشحال نبوده و دنبال راه حل میگشته،گفت که حرفای دوستاش غرض ورزی بوده و همش صادقانه نیست، گفت و گفت و گفت... باور؟ نکردم! شوک عجیبی بود! حرفایی که فکر میکردم فقط برای گوش منه، دستایی که فکر میکردم فقط دست منو اونجوری میگیره، بغلی که فکر میکردم توش تنها ترینم... هیچ حرمتی باقی نمونده بود... بخشیدنش رو هرگز بلد نخواهم شد...

دوستای چندین و چند سالش به یک دفعه ترکش کردن و غیر از این خیلی خوب شخصیت و منش واقعیشون رو نشون دادن، مخصوصا لالا... تصمیم دخترک رو نمیدونم، اما رابطه ی 8 ماهش با بی پروا به ف...ک رفت. ازم خواست که درکش کنم، یاد آوری کرد که وقتی شرایط بدی داشتم اون تنها کسی بوده که حامیم بوده.. راست هم میگفت اما من انقدر بزرگ منش نیستم که بهونه ی خوبی باشه که بتونم برگردم بهش...

دوشنبه دیگه با اوضاع کنار اومده بودم تقریبا! پذیرفتم! خب پیش میاد دیگه! منم کم گذاشته بودم،از نظر آرام شغلم تمام وقتم رو پر کرده بود و تلاشهایی که میکردم براش کافی نبوده، اذیت میشده از تماس نگرفتن های من و بی جواب بودن تماس هاش که البته زیاد هم نبود! خب اشکال نداشت واقعا! من کافی نبودم و کس دیگه ای توقعاتی که از من داشت رو براش براورده کرده بود، اصلا خیلیم عالی، میتونن با هم خوش و خرم باشن. اما موندن من واقعا بی معنی خواهد بود... حتی اگر تا ابد هم آرام اینو نپذیره...

جقدر نیاز داشتم به صحبت کردن، به در میون گذاشتن این اتفاقا... بدون این که قضاوت هایی که میشه روزهامو تلخ تر کنه... کاش صحبت کنین باهام...

 

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید