از جمله علائم سردرگمی!

 

هیچ چیز تو سفر بدتر از داشتن یه همسفر بدقلق و خود خواه و خود درگیر نیست. با این که من تو مسافرت آدمی به غیر از چیزی که واقعا هستم میشم و صبر و تحمل و انعطافی که پیدا میکنم واقعا غیر قابل تصوره، دیگه روز آخر داشتم مترکیدم رسما! خوشبختانه بخوبی تموم شد و تنها چیزی که میخوام برام بمونه رنگ جدید پوستمه! نمیتونین تصور کنین چقدر برای برنز شدن هیجان دارم! دقیقا عقده ای شدم انگار! علتشم برمیگرده به پارسال که پتروس کاری کرد که تا ابد از سلاریوم بدم بیاد و حتی حوصله ی استخر رفتن هم نداشته باشم. اما امسال از فروردین تو فکر بودم که کاش زودتر هوا گرم شه و برم شمال و بالای پشت بوم (!) و با استرس آفتاب بگیرم و با کیتی خل بازی راه بندازیم. بعدش که یکم تیره شدم با خالم هی بریم استخر و چیپس و پنیر و دسر نسکافه کالـه و مگنوم و مح؟ه؟یتوی بد مزه بخوریم و هیچ چیز جز خندیدن و لذت بردن برامون مهم نباشه... امیدوارم اگه کسی اینجا رو میخونه و مثل پتروس با خودش میگه خب حالا پوستت تیره تر شد، کی چی؟! به این توجه داشته باشه که بعضی کارها دوست داشتنی هستن به خاطر لحظه های پر انرژی ای که برای آدم ثبت میکنن، برای لذتی که فقط حس کردنیه نه توضیح دادنی...

اومده بودم کلا در مورد چیز دیگه ای بنویسما! نمیدونم چرا اینجوری پیش رفت!!

 

/ 0 نظر / 19 بازدید