دوب دوب...

 

قلبم شیطون شده بود! نزدیک بود با حالت خاص قفسه سینه م دست به یکی کنه و همه چیز همین اول راه تموم شه!

پزشـک هـوایی برام مشاوره با فـوق تخـصـص قـلب نوشت، مردم و زنده شدم تا ساعت پنج شد و تو اون مطب شلوغ نوبتم شد... جونم داشت در میومد وقتی دکتر معاینه م میکرد و تصمیم گرفت دوباره اکو کنه. وقتی پرولاپـسمُ نشونم داد کم مونده بود سکته کنم! وقتی گفت یه نـوار قلب دیگه هم بگیریم بد نیست...!

شروع کرد به نوشتن ریپرت، اما اون لحظه که سرش رو آور بالا و گفت من کارم فقط گزارش دادن وضعیت شماس، نه اظهار نظر. اما میخوام برای اولین بار سنت شکنی کنم و این رو هم بنویسم که از نظر من استخدام این دوشیزه گران قدر از لحاظ قلب بلا مانع است، هیچ وقت یادم نمیره...

آخیـــــش...

 

/ 0 نظر / 19 بازدید