کوچولو می شویم و ذوق می کنیم واقعی

 

چقدر امروز، روزِ سورپرایزی ای بود! اون از صبح که استاد وسط درس دادنش به عنوان بهترین شاگردش ازم تقدیر کرد و هیچ کس نمیدونه که من واقعا چقدر آرزوی همچین اتفاقی رو داشتم و چقدر برام غیر قابل تصور بود... بعد هم که عصر بهم خبر دادن چیزی که مدتهاست منتظرش هستم تا آخر این هفته به دستم میرسه... و آخریش هم چند دقیقه پیش بود... الف خنگ، که الهی خدا بگم چی کارش نکنه... به بهونه ی این که یه کتاب رو بهم نشون بده که ببینم به درد ارشدش میخوره یا نه با این سورپرایزم کرد! البته خودم یکم به ماجرا شک کرده بودم... آخه هرچی ازش میپرسیدم اسم کتاب چیه که الکی پا نشه بیاد تا این سر شهر، میگفت نمیتونم اسمشُ بخونم!! الفِ دیوونه ! اصلا نمیدونم چی باید در موردش بگم! راستی! یواشکی در گوشتون بگم که حتی یک درصد احتمال نمی دادم تو این برند ساعتی وجود داشته باشه که به مچ کرمولکی من بیاد! اصلا همین باعث شد یکم اعتماد به نفس بگیرم و کمتر به قایم کردن دستام فکر کنم :پی!

دوست دارم این روزا رو که شبیه هم نیستن هیچ کدوم :)

 

/ 0 نظر / 7 بازدید