دختری شدم که دوسش ندارم

 

دلم میخواد بیام و از روزانه هام بنویسم، دلم میخواد تعریف کنم از پنج شنبه جمعه ای که پتروس مرخصی بود و به بدترین شکل ممکن گذشت، که از ظهر تا هنوز با آرایش و آماده نشستم که شاید بشه، که تلاش کرد، تلاش کردم اما نشد، مثل هزاران اتفاق قبل... اما نمیشه انگار! دستم رو کیبرد نمیچرخه. احتیاج دارم به نوشتن، در عین حال حاشیه های وبلاگ نویسی آزارم میده.

یه جور فلج کننده ای سردرگمم... بگذریم، متنفرم از پستای منفی و این فازی...

کاش امشب زود خوابم ببره...

 

/ 0 نظر / 9 بازدید