این هم میگذرد

 

چه دلم تنگ شده برای پست هایی که قبل از دیدن پتروس با کلی هیجان و استرس مینوشتم. خودش هیجانم رو ازم گرفت با حرفهاش، که هی بهم میگه به زور قبول میکنم که با هم باشیم و امثال اینها! پسره ی خنگ! آخر یه روز میزنه به سرم و آدرس اینجا رو بهش میدم...

به گوشیم گفته بودم که هفت بیدارم کنه، اما استرس همیشگیم زحمتش رو کم کرد و زودتر بیدار شدم. دوش گرفتم و به پوستم رسیدم و فرفریامُ صاف کردم و تصمیم گرفتم مانتو مشکی جدیدمُ بپوشم که طرح های قرمز داره با شال عنابی که حس میکنم چون به رنگ موهام و پوستم نمیاد یه جور باحالی میشم باهاش! با تایت و کالج مشکی که میدونم پتروس بدونِ اینکه دیده باشه، از جفتشون اصلا خوشش نمیاد! بعدشم یه لاک صورتی بی ربط به ظاهرم زدم! تیپ سادیسمی انگار دلم میخواست برای امروز! میخواستم آرایش کنم که دیگه خیالم بابت همه چیز راحت باشه، اما تازه نیم ساعت از 9 گذشته بود و بعید بود به این زودی خبری از پتروس بشه... هِی با موهام ور رفتم و مدلش دادم، صبحانه ی زورکی خوردم و هر جور بود وقت گذروندم که مسج داد "داشتم حرکت میکردم، ماشین خراب شد. درست شد خبرت میکنم..." حرصم گرفت که چرا زودتر بهم نگفته که میخواد راه بیوفته؟؟ اگه میرسید و من آماده نبودم چی؟!! پریدم جلوی آینه... دیگه آماده بودم که زنگ زد و با لب و لوچه ی آویزون گفت که کار ماشین طول میکشه و ممکنه نشه که بیاد. با آروم ترین صدای دنیا و پیش زمینه ی لبخند، بهش گفتم اشکالی نداره و خودش رو ناراحت نکنه، تا فردا شب وقت داریم. هرچند که برنامه ش پره!

بله... تو همچین شرایطی عاشقی میکنیم ما! حالا هم میخوام پاشم برم لباسمُ عوض کنم و با کیتی چندتایی عکس بندازیم که لا اقل زحمتی که بابت چیتان پیتان از کله ی صبح به خودم دادم هدر نره!

 

/ 0 نظر / 15 بازدید