باید نگفته بمونه نگفته ها، اما...

 

در واقع، قرار بود دیروز هم دیگه رو ببینیم، اما من بد قلقی کرده بودم و گفتم باشه برای فردا... امروزم حتی بدم نمیومد کنسلش کنم، اما اجتناب ناپذیر بود گویا!

از ثانیه ای که نشستم تو ماشین شروع کردم به گفتن، باید تکلیفم رو روشن میکردم، این وضع نباید بیشتر از این ادامه پیدا میکرد... فکر میکرد دارم لجبازی میکنم واسه همین سعی میکرد جبران کنه! گفتم و گفتم و گفتم اما خیلی چیزا جا موند که شاید اصلی تر بود. نه وقت کافی بود نه حوصله هامون جواب میداد.

در نهایت این که ترسیدیم، ترسیدیم از روزی که از هم جدا شیم، که مجبور شیم جدا شیم، تفاوت خانوادگیمون نذاره به چیزی که میخوایم برسیم، حتی از اون 1% امید که علت تلاشمون بود هم ترسیدیم، واسه همین پیشواز رفتیم!! بله ما از ترس جدایی، جدا شدیم!!

کاش خودم رو کنترل کنم و نوشتن از این موضوع رو با همین پست تموم کنم.

فقط یه دوست عزیز بیاد لطف کنه، یوزر و پسورد فیســ.بـوکم رو ازم بگیره، آخه من که دلش رو ندارم، ولی لطف کنه هم اون ریلیشن شیپ لعنتی رو برداره، هم اون Statusهای یواشکی که براش مینوشتم و "مرد من" خطابش میکردم و فقط اون میتونست ببینه دیلیت کنه. پیشاپیش مراتب تشکر خود را اعلام میدارم!

 

/ 0 نظر / 19 بازدید