دلم میخواد بچه شم

 

حس و حالی که این روزا دارم هیچ وقت تجربه نکردم. یه جورایی عین شکنجه میمونه. این که ندونی واقعا از زندگیت چی میخوای و صبحتُ با چه امیدی شروع کنی و از طرف دیگه کلی فشار یا بهتر بگم تحمیل روت باشه...

اصلا نفهمیدم چجوری رابطم با پتروس دوباره شکل گرفت! از طرف دیگه فشارهایی که میاره برای رسمی شدنمون برام زجر آوره...

درسته که اشتباه من باعث شده بود یه مدت از هم جدا باشیم اما پتروس با رفتار بچگانه ی اون زمانش که همه چیز رو تو اوج ول کرد، بدون هیچ توضیحی، هم به اعتماد من آسیب زد هم خانوادم! مامانم بر خلاف اون زمان، برای پتروس هیچ ارزشی قائل نیست و بارها بهم گوشزد کرده که نمیتونه پتروس رو بپذیره. از طرف دیگه، هیچ وقت دوست نداشتم تو این سن و اینجوری ازدواج(!) کنم و چقدر غریبه برام این واژه...

اما پتروس نیاز به گارانتی از طرف من داره، که بتونه برای آینده ش برنامه ریزی کنه و این دو سال رو با خیال راحت پشت سر بذاره. منظورم از این دو سال 21 ماهیه که قراره بره خدمت و از یکم تیر شروع میشه! خودخواهانه نیست؟؟؟ آخه من چجوری تو این زمان کم همه چیز رو اکی کنم و بهش یه جواب قطعی بدم؟؟!! علاوه بر اون ذهنیت خانوادم رو هم ترمیم کنم؟!! و مشکل دیگه اینکه اصلا شاید خانواده ی اون با اعتقادات مذهبی که دارن اصلا من رو نپذیرن! این یعنی تکرار ماجرای دی و بهمن و دوباره ویرونه شدن شخصیت و احساس بی پروا!

امروز با هم بودیم، از پیکو میگفت و بقیه اعضای خانواده ش، که اونا هم ذهنیت منفی از من پیدا کردن بعد از اون ماجراها! که اونم باید شرایط رو درست کنه و بعد هم من خودمُ بهشون اثبات کنم!!!

خدای من... اینا چیزی نیست که من علاقه ای برای تلاش کردن در موردشون داشته باشم :(( من از اثبات کردن خودم بیزارم... ازدواج خوبه اما نه برای بی پروایی که یک عمر چیز های دیگه براش الویت بودن. اصلا گذشته از همه چیز، من چجوری باید تو 4 روز همه چیزو درست کنم؟! خدایش مسخره نیست؟!

فکر کنم از جمله های بی سر و ته و بی ربطم مشخص باشه که چقدر بی قرارم...

نمیدونم چی درسته و چی غلط و بد تر از همه این که تو دنیای حقیقی، هیچ کس، دقیقا هیچ کس رو برای مشورت کردن ندارم و اصلا نمیدونم این همه دغدغه رو چجوری باید با هم هندل کنم...

/ 0 نظر / 20 بازدید