یعنی میشه؟

 

قراره که فردا بعد از کلی وقت هم دیگه رو ببینیم. بعد انقدر باهاش حس غریبگی دارم که نگو! حتی فکر میکنم ممکنه که صبح خواب بمونم و به کارام نرسم و قرارمون رو کنسل کنم!

اصلا میدونین چیه، بذارین راستش رو بگم... یه چیزی خیلی اذیتم میکنه که کوچیک هم نیست... اونم بی پروا و پتروس جدیدی که بعد از دوباره برقرار شدن رابطمون شدیم! نه بی پروایی که شدم رو دوست دارم نه پتروسی که این روزها کنارمه. البته نظر کارشناسانانه ی خودم اینه که پتروس شرایط سختی داره و کلا از پارت خودش قافل شده و منم همش سعی میکنم بیش از حد ظرفیتم درک کنم و تو تموم این مدت نهایت انرژیم رو گذاشتم و هیچ انرژی ای دریافت نکردم و این باعث شده خسته شم... باید بازم قوی تر باشم و درک کنم. چیزی تا آخر مرداد نمونده. بعد اگه بازم اوضاع سر و سامون نگرفت بعد از یه صحبت جدی، یه تصمیم جدی میگیریم...

 

P.S: کاش سیگاری بودم! حس میکنم باید بعد از این پست خیلی بچسبه!

 

/ 0 نظر / 14 بازدید