منِ پیرمرد

 

دیروز خودمُ که تو آینه دیدم جا خوردم! همون لحظه به خودم اومدم و دیدم دارم مثل یه پیرمرد زندگی میکنم نه یه دختر 25 ساله! حتی ذهنیتم راجع به ظاهر و توانایی هام هم شده مثل یه پیرمرد! حس میکنم دیگه جذاب نیستم و هوش سابق رو ندارم! نمیدونم از کجا ولی حدش میزنم از تولد امسالم شروع شد که وقتی دیدم 25 تا شمع داره روی کیکم میسوزه حس کردم چقدر پیر شدم و هیچی ندارم! درسته، فکر کنم از همون روز یهو تا این حد خنگ شدم و زندگی رو رها کردم!

دقیقا مثل یه پیرمرد بی حوصله، میرم سرکار و میام، کم پیش میاد با کسی صحبت کنم، نه تفریح نه مهمونی نه هیچی، از سرکار که میام یا مشغول استراحت و خوابم یا کتاب میخونم و نهایتا با آرام چند کلمه ای صحبت کنم، همش از خستگی و بیخوابی و بدن درد گله میکنم. گاهی تیشرتمو میزنم بالا و شکممو نگاه میکنم و با خودم میگم یادش بخیر یه زمانی چه خوش فرم بود، رونامو نگاه میکنم و میگم چقد دوست داشتنی تر بود اون روزا که خبری از واریس نبود و اون خط کوچولوهه رو داشت، دستامو و نگاه میکنم و میگم چه دل خوشی داشتم که هر روز ناخنای شیش متریمو یه مدل دیزاین میکردم و الان همین دو میلیمتر ناخن رو حوصله نمیکنم برق ناخن بزنم! منتظرم همش آخر ماه شه و حقوق بگیرم و بیشترش رو سیو کنم همین قدر بی انگیزه و خنثی! حتی الان یادم اومد که حوصله نکردم بعد از اون همه عذابی که سر امتحانام کشیدم به خودم یه جایزه بدم! آخه دلم هیچ چیز نخواسته بود! منی که ساعت ها برای تیپم تایم میذاشتم، این روزا فقط میرم سراغ لباسای راحت و بی دردسرم! اون همه عشقم به عطرهای مختلف چطور تبدیل شد به برداشتن شانسی یه عطر و بعدم لحظه ی آخر تو آسانسور پیس پیس زدن بدون لذت بردن! انگار نه انگار که شنبه ها باید با jador شروع میشدن! وکلی نشونه ی دیگه... واقعا چی شد اون بی پروایی که به کودک درونش زنده بود!!

بله... من امروز دیدم که چند ماهه دارم واقعا مثل یه پیرمرد زندگی میکنم! همون موقع پاشدم موهامو بالای سرم گوجه کردم، تایت مشکی آدیداسه رو با اون تاپ طوسیه پوشیدم، رانینگمو با یه شیشه آب معدنی و دفترچه تمرینامو انداختم تو کیفمو رفتم باشگاه. وقتی برگشتم بعد از دوش، مثل قبلاترها با حوصله بادی لوشن و بادی اسپلش زدم، لاک بداخلاق و کمرنگ پام رو پاک کردم و بجاش سفید گچی زدم و ناخنای دستمو کوتاه اما هم اندازهُ لاک بی رنگ دار کردم. کلی از خودم عکس لخـ.تکی انداختم که سند داشته باشم و وقتی بی پروای بهتری شدم ذوق کنم! بجای کتاب بیـ.شعوری، کتاب زبان ترمهای قبلمو برداشتمو به خودم قول دادم که کلی بهتر از قبل شم. نه اینکه تا به یه مسافر هندی برخوردم آبروم بره و صدبار مجبور شم جمله هامو عوض کنم تا بهش بفهمونم کمربند بچشو چجوری براش ببنده و بازم متوجه نشه!

از امروز باید بیشتر به خودم برسم، ورزش کنم و کلی درس بخونم و بهتر از بی پروای قبلا شم.

 

/ 0 نظر / 21 بازدید