نمیدونم چندمین باره که این حس رو دارم که تو سختترین روزای زندگیم هستم و همه چیز حسابی گره خورده به هم و هر قدرم دختر قوی ای باشم بازم دستام زیادی کوچیکن برای باز کردن این گره ها و اگه از پس همه چیز بربیام حتما معجزه کردم! مغز و روحم کاملا دیس ایبل شدن انگار! فقط مثل یه آدم آهنی دارم سعی میکنم قاعده ها رو یکی یکی طی کنم تا پروسیجرم کامل شه یا یکی از موانع له ام کنه!

پروازام به حدی زیاد و سنگینن که کاملا فتیک شدم، از 23ام امتحانام شروع میشه و من قطعا تا آخرین ساعات 22ام درگیر کار خواهم بود، جوری که حتی ممکنه به اولین امتحانم نرسم و این چیزیه که قدرت ترکوندن مغزم رو داره! و قسمت مسخره داستان اینه که انقد ذهنم درگیره که توانایی درس خوندن ندارم! راستش به خودم حق میدم و دلم برام میسوزه! تمام این ماه ها مثل یه افغانی کار کردم و لبخند زدم و روزای آفم رو کوبیدم رفتم شهر دانشگاهی و آخر شب برگشتم و دوباره با همون لبخنده رفتم سر کار. خب این چیزی بود که خودم خواستم و انجامش دادم، اما وقتی که ساده ترین حقم رو ازم دریغ میکنن، که بعد از 5 ماه نان_استاپ کار کردن، هنوز نمیدونم مرخصی که حق قطعیمه رو میدن یا نه حسابی جوش آوردم. انقدر که میتونم خیلی راحت قید همه چیز رو بزنم ولی به خواسته ام برسم...

تو این روزای گند، وقتی به زور دارم میخندم و چشمام پر اشکه و سعی میکنم لرزش چونمو پنهان کنم، از ته قلبم بیشتر از همیشه برای همه آرامش میخوام...

 

/ 0 نظر / 25 بازدید