میشه معافم کنین از عنوان؟!

 

بالاخره همت کردم و با هانا رفتیم کلاس آی سی دی ال ثبتنام کردیم! البته قرار نیست که سر کلاسهاش بریم. فقط میریم امتحان میدیم، یه کاری بهم پیشنهاد شده که استارتش از تابستونه و این مدرک رو لازم دارم. جمع کردن یه سری از این نوع مدرکها برام الزامیه، هرچند به نظرم الزام بی معنی ای میاد! خب فکر میکنم آدم یا یه کاری رو بلده یا نیست و یه مدرک نمیتونه اثبات خوبی باشه!

دوشنبه ی هفته ی پیش به زور سارا رفتم یه کلاس فرادرمانی؟ عرفان؟ یا چیزی شبیه این. نمیدونم چرا اصلا از این جور کلاسا هیچ وقت خوشم نمیومده و نمیاد! ولی سارا اصرار داره که هر جور شده من رو تو این کلاسا شرکت بده، میگه بعد از یه مدت کوتاه اعتماد به نفس داغونت نرمال میشه و انقدر درگیر مشکلاتت نیستی و از این همه استرس و نگرانی جدا میشی و آروم تر خواهی بود و... بعد برای من این سوال پیش میاد که چرا خوده سارا که اینهمه از این کلاسا رفته چرا اینجوری نیست آیا! خب من آدمیم که تو هر چیزی خیلی ریز میشم و به جزئیات خیلی دقت میکنم، بخاطر همین خیلی دیر متقاعد میشم. بعد از همون جلسه ی اول تصمیم گرفتم دیگه نرم این کلاس رو، اما یاد هانا افتادم، دنیا برای هانا مثل یه شکلات توی زرورق خوشگل میمونه که من هی باید دستش رو بگیرم و نشونش بدم که نه بابا بخدا هیچ چیز اونجور که فکر میکنی نیست. خلاصه تصمیم دارم این هفته هانا رو ببرم و اون جو رو ببینه. بعد این داره اذیتم میکنه که چندین ساعت باید تحمل کنم اون خانوم مستر رو که از بالا به من نگاه میکنه فکر میکنه تافته ی جدا بافته ست و اصلا به ذهنش هم خطور نمیکنه که این شعرها که امروز با فیس از مولا و حافظ و سعدی میخونه و تعبیر میکنه رو بی پروا از دوران راهنمایی حفظ بوده! البته همه ی این حس های منفی که از همه ی آدم ها میگیرم تقصیر خودمه، حساسیتم به طرز وحشتناکی رفته بالا، باید بیشتر پامُ فشار بدم رو ترمز خودم و هوامُ بیشتر داشته باشم. دقیقا شدم دشمن خونی خودم!

در مورد پست قبل بسیار زیاد ممنونم از راهنمایی هاتون:) سر عقل اومدم. احتمالا یه کوتاهی جزئی برای موهام خواهم داشت و به محض گرفتن حقوقم یه خرید کوچولو. باز هم مرسی که هستین :)

 

/ 0 نظر / 16 بازدید