یعنی وقعا این بار خوب پیش رفت؟

 

یک ساعت نیست که از قرارم با پتروس و پیکو برگشتم. بله، پیکو برادر دو قلوی پتروس که اصلا میونه ی خوبی با هم نداشتیم و پتروس از این بابت خیلی ناراحت بود و خیلی سعی کرده بود دوباره ما رو با هم رو به رو کنه، اما من و پیکو هر بار بهونه میاوردیم!! تا اینبار که دیگه خود پیکو دعوت کرد و من با این که زیاد از لحاظ فیزیکی رو به راه نبودم قبول کردم یعنی اصلا ادب حکم میکرد که هرجور هست قبول کنم :دی.

از صبح دائم استرس داشتم! انگار که قراره کجا برم و چه اتفاقی بیوفته!! از همون اخلاقای بی پرواییِ خودم دیگه... رسما جونم در اومد تا کلاس تموم شد و پتروس و پیکو اومدن دنبالم!

یکی از نگرانی هام این بود که با یونیفرم مخصوص کلاسم و کفش های پاشنه بلندم که هنوز باهاشون راحت راه نمیرم به نظر مسخره بیام... که خوشبختانه پتروس مثل همیشه به محض دیدنم انقدر از ظاهرم تعریف کرد که یکم اعتماد بنفس گرفتم.

نگرانی دیگه و مهمترم این بود که نکنه باز تمرکز کافی نداشته باشم و حرفام رو یادم بره و جمله بندی هام نا مفهوم باشن. نمیگم صد در صد همه چیز اکی بود، اما خوبتر از معمولی بود و مهمتر از همه این که سو تفاهم هایی که بین من و پیکو بود تا حد زیادی رفع شد و باعث شد پتروس بگه که این بار با خیال راحت میره. از این بابت الان خوشحالم :) تا الان هم حرفی به ذهنم نرسیده که از نگفتنش خودم رو سرنش کنم.

و نگرانی بعدیم که شاید خنده دار هم باشه که تگِ نگرانی بگیره، کم غذا بودنمه! آخه خیلی پیش اومده که جایی دعوت باشم و میزبان از بابت اضافه اومدن حجم اعظم غذام ازم دلخور شه! خب این بار هم پیکو برای ناهار دعوت کرده بود و من از استرس آب از گلوم پایین نمیرفت چه برسه به غذا! اونم ساعت یک، برای منی که زودتر از ساعت سه میل به غذا خوردن پیدا نمیکنم! خوشبختانه این موضوع هم به نوعی خوب پیش رفت! در واقع انقدر گرم صحبت بودیم که ماست مالی شد :دی

و در نهایت روز خوبی بود، حداقل خیلی بهتر از دفعه ی قبل بود و الان راحت نشستم و حتی با لبخند دارم تایپ میکنم.

امشب هم پتروس میره و دیگه معلوم نیست دفعه ی بعد که بتونه بیاد کی باشه. اصلا بذارین دیگه چیزی نگم...

 

پ.ن: بچه ها... شما چه میکنین بدون گوگل ریدر؟؟ کمک پلیـــــــز ...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید