خودمم نمیدونم چی شد که اینجوری شدم!

 

همه چیز یهویی شد! با اینکه عاشقشون بودم اما دیگه از دستشون کلافه شده بودم! هر کار از دستم بر میومد انجام دادم اما به هیچ صراطی مستقیم نبودن! یهو دیروز گوشیمُ برداشتم و برای امروز وقت گرفتم!

بدونِ هیچ ایده ی خاصی وقتی نشستم رو صندلی اولین جمله ای که به ذهنم رسید رو گفتم. "صاف. کاملا یه دست." "مطمئنی بی پروا؟! چون روشون خورده ممکنه خیلی کوتاه شن!" "اشکالی نداره. بهتر از اینه که همش دمج باشن." "از دست شما دخترا، از یه جا دیگه عصبی میشین، سر این موهای بی زبون خالی میکنین. باشه، ولی قول بده بعدش اگه خیلی کوتاه بود آینه هامُ خورد نکنی!"

و الان من یه بی پروام که موهاش فقط چند سانت از شونه هاش پایین ترن! خدا رو شکر که امروز عازم یه سفر خیلی مهمم وگرنه خُل میشدم :دی! حتی همین الان که خودمُ تو آینه میبینم باورم نمیشه این منم! 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید