ما چقدر عوض شدیم

 

و اما ثبت پنج شنبه ای که گذشت...

یه روزِ در ظاهر معمولی اما فوق العاده. یکی از حس های خوبی که هر بار که قراره همدیگه رو ببینیم تجربه میکنم اینه که بر خلاف همیشه، وقتی برسم سرکوچه یه نفر هست که منتظرمه، اینُ خیلی دوست دارم.

برای اولین بار قرار شد که نریم کافه و فقط با ماشین دور بزنیم. دیدنش با قیافه ی جدید واقعا برام با مزه بود :) کسی که موهاش بخشی از اعتماد به نفسش بود به قول خودش شده بود کاکتوس و به قول من کیوی :دی خب من نه خندیدم نه حتی شوخی کردم، فقط گفتم که اینجوری خوشتیپ تر هم شده حتی!

هر بار که همدیگه رو میبینیم بخش اول صحبتامون شوخی و خنده س، بعد وارد مسائل خیلی جدی میشیم و حتی من بغض میکنم و گاهی چندتا قطره اشک میریزم و پتروس هم به سبک خودش عصبی و کلافه میشه و وقتی صحبتا به نتیجه رسید بخش سوم که باز شوخی و خنده و تعریف کردن اتفاقای فانه شروع میشه... این بار اما بعد از حرفهای جدیمون هردو داشتیم میمردیم از شدت فشار عصبی! بهترین پیشنهاد دنیا رو داد وقتی کنار یه پارک وایساد و گفت قدم بزنیم. هیچ کدوممون پارک و جَوِش رو دوست نداریم، اما هر بار که با هم بودیم بهترین دقایق با هم بودنمون به وجود اومده!

 

 

پتروس از پادگان و اتفاقایی که میوفته خیلی سانسور شده برام گفت و واقعا دلم سوخت... اطلاعات و تجربه و علمم در حدی نیست که بتونم هیچ تشخیص خوبی بدم، اما نمیفهمم چرا باید سختیهایی رو به یه عده تحمیل کنن که حتی به قیمت از دست دادن تعادل روح و روان بعضی هاشون تموم شه... بگذریم...

مثل همیشه زمان زود گذشت و از اونجایی که تولد فا دعوت بودم پتروس منُ گذاشت پیش مامان و خودشم رفت و روزمون تموم شد!

 

/ 0 نظر / 17 بازدید