بهترین و دقیقا "بهترین" خوشیِ کاری!

 

موقع خدافظی وقتی داشتم با دونه دونه مسافـرا خدافظی میکردم، یه خانومه میاد میگه، میشه دختر من با شما عکس بندازه؟ بهش میگم بله حتما، فقط اجازه بدید به سرمهـ.ماندار بگم که با خلبـ.ان هماهنگ کنه و... میپره وسط صحبتم و میگه نه، با خلبـ.ان نه، با شما! یه لحظه برق از سرم میپره که چجوری بهش نه بگم که دل دخترکش نشکنه و تا میام توضیح بدم که قوانیـن این اجازه رو به من نمیده، سر مهـ.ماندار که اون طرفتر جریان رو فهمیده به خانومه میگه صبر کنید همسفـرهاتون پیاده شن که همکارم بیاد اون سمت و باهاتون عکس بندازه! خانومه انقدر ذوق میکنه که همونجوری یهویی عکس رو که احتمالا من یه جور منگ حواسم هم به مسافـرای دیگس هم دنبال یه ژست مناسب میگردم و دخترش که نوک پنجه پاش وایساده و سعی میکنه حسابی بچسبه بهم، میگیره!! و بعدش دخترک کوچولو با اون روسری رنگ رنگی و چادرش شروع میکنه به تند تند بوسیدن دستم و میگه که شما خیلی خوشبو و خوشکلین، دوست دارم مثل شما شم! همینجوری که از خجالت و ذوق مرگی داشتم میمردم، میبوسمش و میگم دخترک فوق العاده، سعی کن بهترین باشی و همیشه از تهِ دلت واقعی بخندی...

چند روز از عصر 6امین روز اسفند و پرواز بندر و اون اتفاق ساده گذشته.. اما هنوز یه خوشحالی عمیق توی قلبم و یه حس فوق العاده رو دست چپم، باقی مونده :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : :) ،

یافتنمان هنر نبود...

 

آشناییمون از یه دوست مشترک بود! لالا! هم دانشگاهیِ من و دوست خیلی قدیمیِ آرام.

خب اولش که من انقد تو باغ نبودم که حتی نمیدونستم این آدم وجود داره!

یه روز که داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم لالا منو به یه گروه تو لایـ.ـن اینـوایت کرد! چند وقتی گذشته بود که یه آقایی یه شعر، از اینا که در وصف رخ یاره خصوصی برام فرستاد و این اتفاق چند باری تکرار شد تا من متوجه شدم که این آقاهه یکی از اعضای همون گروهه...! خب من اون موقع به شدت درگیر استرس مراحل اولیه مصاحـبه و اسـ.ـتخدام بودم و چیز زیادی تو ذهنم نمونده ولی تو همون روزای جام جهانی و اینا بود که همون آقاهه خیلی یهویی ازم پرسید که منم تیم مورد علاقم ایـتالیاس آیا؟! و به همین بهونه سر صحبت باز شد و بعدترش هم لالا گفت که آقاهه ازش خواسته با من صحبت کنه و اینها... خب من اصلا موقعیت وارد رابطه شدن رو نداشتم! اون آقاهه هم قبول کرد. اما همش حضور داشت و پیگیر کارام بود! تا اینکه من گیر مصاحبه حـراسـت افتادم! آقاهه هم شمارمُ خواست که تماس بگیره و راهنماییم کنه! یکم که خودم رو جمع و جور کردم دیدم درست زمانی که تو مسخره ترین روزای زندگیم بودم، همون موقع که فکر میکردم مصاحبـه رو بخاطر بلد نبودن اذا.ن رد میشم، روزای بلاتکلیفی و درگیری های دانشگاه خلم کرده بود این آقاهه همینجوری فقط بود که آرومم کنه!

یکی از روزای مرداد بود... احتمالا 15اُم! دیدم با یه مانتوی راحت گل گلی و شلوار جین و رانینگ، تو یه کافه نشستم رو به روی همون آقاهه و دارم به این فکر میکنم که منم مثل این آقاهه که میگه باورش نمیشه که بی پروا رو به روش نشسته و خیلی هیجان زده س خوشحالم یا نه! خب راستش نبودم! اصلا دلم رابـطه نمیخواست! اونم با این آقاهه و کلی فاصله ی مکانی!

زمان برد و آخر کسی که تو یکی از سخت ترین برهه های زندگیم کنارم بود...صبح تا شب انقدر غرغرامُ گوش میکرد تا بی هوش شم... که هر وقت چیزی خوب پیش نمیرفت یا قضیه ای دلمُ میشکست یا اصلا دلم الکی و بی دلیل میگرفت... تنها کسی که میدونستم همیشه هست تا بهم گوش بده و آرومم کنه و حتی از کیلومتر ها فاصله ازم حمایت کنه همین آقاهه س که حالا شده آرام هر لحظه ام :)

- قبل نوشتن این پست، یه پست خدافظی نوشته بودم و درست موقعی که اومدم انتشار رو بزنم پشیمون شدم و پاکش کردم! بعد حتی گوشیمُ برداشتم و خواستم با یه مسج با آرام خدافظی کنم! عین این دختر بچه های 12 ساله! بجاش مسج دادم که دارم میرم بیرون !! این خل بازیا یعنی باز زیادی جونِ خودمُ دارم در میارم و باید یکم با خودم مهربون تر باشم و مهمتر اینکه ناشکر نباشم!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳

^_^

 

کارام که تو هـ.واپیـ.مایی کـ.شـوری تموم شد و نشستم تو تاکسی که برگردم خونه، بعد از این که یه نفس راحت کشیدم، با خودم فکر کردم که دیگه وقتشه که یه جایزه ی درست حسابی به خودم بدم! نمیدونم چرا، اما همش این حسُ  دارم که مسیری که پا توش گذاشتم، کم از شـق القـمر نداره و واقعا لایق یه تشویق درست حسابی هستم! اولش گفتم چطوره یه تیپ جدید به خودم هدیه بدم، بعد دیدم تیپ جدید خواه نا خواه پیش خواهد آمد و اصلا هیجان انگیز نیست! خلاصه تو کل مسیر داشتم با خودشیفتگیِ تمام به سورپرایز کردن خودم فکر میکردم که تو شلوغیای میـدون صـ.نـعت چشمم خورد به یه آقایی که با یه کوله ی گنده و تیپ اسپرت جذابش میدوید!

بله، اورکا :دی، پیدا کردن یه تایم خالی و شروع دوباره باشگاه بهترین انتخابیه که خر ذوقم میکنه ^_^ تا رسیدم خونه، یه شلوار و تاپ انداختم تو کیفمُ بی تفاوت به وسواسای لوسم باشگاه نزدیک خونه ثبتنام کردم!

درسته که الان بازوهای ضعیفم دارن منهدم میشن بابت فشار زیادی که باید از امروز تحمل کنن و کلا جون تکون خوردن ندارم. اما کلی خوشحالم و پر از حس های مثبت ^_^

مرسی خودم جان :) مرسی خدای مهربونم :-*

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی ، :)

از اولین ها

 

مثل مزه ی اولین حقوق واقعی :)

حسِ جالبی بود وقتی نیلا، مهربون ترین همکاار دنیا، خبرشُ بهم داد...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی ، :) ،

یه نفس نیمه راحت

 

اینم از قرارداد رسمی مژه

بماند که فعلا 3 ماهه و آزمایشیه زبان 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی ، :) ،

صرفا جهت ثبت!

 

اینم از تایید رسمیِ مدیکال ^_^ 

چقدر فرقه بین 3 شهریور 93یی و 29یی!

مرسی خدا جونم :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی ، :) ،

:)

 

چقدر خنده داره برام حس این لحظه ام!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی ، :) ،

چند خط ذوقِ غَر و قاطی!

 

خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. اما از همون روز اول، نه اصلا از همون خط اول انقدر حضورش برام ارزشمند بوده، که مطمئنم اگه روزی واقعا باهاش همکار بشم، هر جا که اسمش رو بشنوم به احترامش از جام بلند میشم.

جالب اینجاس که از همون اول بیشتر از خودم پی گیر کارم بوده! که نکنه چیزی جا بمونه و همون چیز کوچولو همه ی تلاشم رو به باد بده... 

یه آدم بی نهایت موفق اما افتاده...

تو شرایطی که میدونم از خستگی رو به بی هوشیه، میشینه و حرفامُ تا آخر گوش میده، تصحیح و کامل میکنه وبعد کلی راهنماییم میکنه. جدا از اینا باید اعتراف کنم همه ی اعتماد به نفس این روزهام رو مدیونشم...

واقعا احساس میکنم چقدر بی اندازه خوشبختم که کسی با شرایط اون برام وقت میذاره که کمکم کنه آرزوم رو براورده کنم و وقتی میبینه من چقدر از این بابت شرمنده ش میشم مثل من کوچولو شه و بره تو لاین پست بذاره " آدما برای کسی وقت دارن که ته دلشون بخوان براش وقت بذارن ". که بهم میگه تو یه دختر خیلی کوچولویی که بزرگترین معلم دنیاس، که ازم تشکر میکنه بابت بی پروا بودنم که تو هر خط بودنم ازم درس یاد میگیره! که من خنده م بگیره از تعریفشُ فکر کنم داره مسخره م میکنه و بگم جریان لقمانه که میگفت ادب از که آموختی از، از بی ادب..؟؟ که اون بیشتر بخنده و برای اولیش بار از تِمِ رسمیش خارج شه بگه دیوونه :)) کی میخوای قدر خودتُ بدونی؟!

تعداد دوستای واقعیم تو دنیای حقیقی شاید انگشت شمار باشه، اما هر کدوم به تنهایی یک دنیا معجزه هستن... و من همینقدر ساده خوشبختم :)

 

پ.ن: چی باحال تر از موهای بلوند بدون یه میلی متر ریشه مشکی بعد از کلی ماه :دی

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی ، :) ،

لااقل بگین پنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر !

 

وقتی تو آخرین روزای 23 سالگی، 1 ساله میشی...


(نمیدونم چرا عکس حذف شده!)

 

دوستای بی نظیرم، فرصتمون خیلی کمه... هیچ چیز تو دنیا وجود نداره که ارزشش از شما بیشتر باشه پس خیلی قدر خودتون رو بدونین، خواهش میکنم از تک تکِ لحظه هاتون لذت ببرین. حتی اون لحظه هایی که دوستش ندارین و قلبتون فشرده شده... یه روز دلتون برای همین لحظه ها تنگ میشه... بخندین دوستای خوبم، از تهِ دلتون واقعی بخندین، از همون خنده ها که به قول شاینی دندوناتون پیدا میشه و چشماتون کوچولو میشه... ایمان داشته باشین که بهترین هستین و خدای مهربونتون عاشقانه داره به خنده های خشگلتون نگاه میکنه ذوق میکنه بابت آفریدنتون...

میشه برام یه :) کامنت بذارین اگه واقعا دارین لبخند میزنین؟ 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها : :) ، دیلی

میدونستم :)

 

رتبه 3 چی میگه این وسط... نیشخند

 

+ خیلی بده که فعلا نمیتونم تو این مورد خاص همه چیز رو با جزئیات تعریف کنم، اما به یه پایان فوق العاده خوش بینم و اون موقع همه چیز رو توضیح میدم :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها : ، روزهای مهم ، :)

One day I'm gonna fly away...

 

یکم داره تعداد پست های قرمزم میره بالا! منظورم همون پبشنویس هاس! و این اصلا با خلق و خوی بی پرواییِ من جور نیست! اما واقعا نمیدونم چی باعث شده حتی اینجا هم بترسم از لحظه های دو نفره ام بنویسم! فکر کنم به خاطر ِ اینه که نمیخوام زیاد درگیر ماجرا باشم یا شایدم به دوامش اعتمادی ندارم! نه میخوام ورود کسی رو جشن بگیرم و نه وقتی روزی به هر دلیلی نبود عزا داری راه بندازم! از طرفی وقتی میبینم روزام دوست داشتنی تر شدن دلیلی نمیبینم که مانعش بشم! 

همین که هفته ای یه روز برای چند ساعت کنار همیم و حواسمون از دغدغه هامون پرت میشه، یا گاهی اگه وقت داشته باشم یا وقت داشته باشه ایده های عجیب غریب خلق کنیم برای سورپرایز یا ترکوندن همدیگه، یا این که سعی میکنیم همدیگه رو درک کنیم، همین که آرامش همدیگه رو بخاطر خودخواهیمون نمیگیریم، همین که فقط دو تا دوستیم حتی اگه بعضی روزا انقدر درگیر باشیم که یه مسج هم بینمون رد و بدل نشه، اصلا همین معمولی بودنی که خاصه، همینا کافیه. میدونین، وقتی پای دوست داشتن و اینا وسط نباشه همه چیز خیلی راحت تره، یعنی برای من که این جوریه، احترام و ارزش رو ترجیح میدم به عشق این چیزا.

خیلی خوبه که هردومون واقعا خودمونیم و نقش بازی نمیکنیم، این که اخلاقا و عادت هایی که شاید بد باشن رو از هم قایم نمیکنیم، این که همین که هستیم رو میپذیریم و از همدیگه توقع تغییر نداریم،اینکه میدونیم رابطمون یه روزی یه جایی به آخرش میرسه اما نه منتظر اون روزیم نه بهش فکر میکنیم نه حتی ازش میترسیم، مهمتر از همه با این که کلی کمی و کاستی داریم اما هیچ چیز منُ یاد رابطه ی قبلیم نمیندازه خیلی خوبه...

نمیدونین برای من چقدر باحاله وقتی تازه از پیشش اومدم میبینم و تو Line ازش وُیس مسج دارم و وقتی پلی میکنم میبینم یه قسمت از یکی از آهنگای قدیمی و خنگ شهرام شبپره رو فرستاده بعدش یه آهنگ جواد که حتی نمیدونم خواننده ش کیه! و بعدتر از اون One day آرش! اصلا خیلی خوبه این رابطه ی خنگ و اسگلانه  :دی

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها : :) ، دیلی

:)

 

امتحانم عالی شد، ولی عالی تر اون لحظه ای بود که دکتر دال آخرین سوال رو ازم پرسید و بعد از گفتن نمره ام، گفت همیشه تو هر کلاس، من چندتا دانشجوی تاپ دارم و شما تاپِ دانشجو های تاپ من بودی. و بعد هم اضافه کرد که مطمئنه تو مصاحبه قبول میشم و ازم خواست بهش حتما بگم تو کدوم شرکت اکتیو میشم و هر مشکلی هم داشتم روش حساب کنم. وقتی از سُل هم تعریف کرد خوشحالیم تکمیل تر شد. اصلا نمیتونم توصیف کنم چقدر خر ذوق بودم اون لحظه! انقدر که هنوز هم لبخندم کمرنگ نشده :)

اینم یادگاریِ امروز :دی 

 

  

فکر کنم باز هم فقط خودم متوجه ربط این عکس با پستم میشم :پی

بعدش هم که رفتیم کلاس زبان. وقتی منتظر بودم کلاس سُل تموم شه، خیلی اتفاقی فهمیدم استاد زبانم یه آدم کله گـُـنده ی مخه که یکی از رشته هایی که خونده لوِلِ بالاتره رشته ی منه! البته از جایی نفهمیدما، خودش بهم گفت! بعدشم گفت تو فیـ.سبــ.وک اددش کنم که یه سری نکته رو بهم بگه! آخه استاد انقدر مهربون ؟!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

میشه همگی لبخند بزنین همیشه؟ از اون واقعیاش؟

 

انگار بعضی آدما به دنیا میان که بشن یه فرشته ی نجات. دکتر صاد یکی از همون آدماس، که مطمئنم نه فقط برای من، بلکه برای همه ی شاگرداش که قطعا تعدادشون از موهای سر من و شما بیشتره، همینطور بوده. مردی که به معنای واقعی کلمه اسطوره اس.

مدتهاس که زندگیم عوض شده، ولی خودم متوجه شدت و کیفیتش نبودم و حتی ممکن بود انقدر نفهمم و نفهمم تا دوباره برگردم به روال سابق... چی بدتر از این که امروزت مثل دیروزها و فرداهات باشه؟! و چی فوق العاده تر از این که امروزت، بهتر از دیروز و بدتر از فرداهات باشه؟ نباید وقتی به این روند رسیدی حتی برای یک روز قطعش کنی. دیگه اینُ با همه ی سلولام یاد گرفتم و امیدوارم یادم نره.

راستی! امروز بالاخره چشمم زیبایی پاییز رو دید! باورتون میشه؟ اعتراف میکنم که تا امروز واقعا نمیدیدم این همه زیبایی رنگ ها رو، هارمونی بی نظیرشون رو... کر بودم، با اینکه عاشق صدای برگ های خشک بودم اما موسیقیشون رو نمیشنیدم! امروز عاشق پاییز شدم :) باور کنید یا نه، دوست داشتن پاییز یکی از آرزوهای دیرینه ام بود. برآورده شد :) اصلا کاش یادم بمونه فردا از درختای حیاط آموزشگاه عکس بندازم و اینجا هم بذارم...

مرسی دکتر صاد :) تا ابد پاینده باشی :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

:)

 

فکر کنم امشب خوشحال ترین دختر دنیام :) انقدر که دوست دارم همش ازینا بذارم :) حتی نشستم کلی با حوصله ناخنامُ اینجوری دیزاین کردم :دی با اینکه حس میکنم خیلی جواد شده اما بهم حس خوب میده :دی خب با عشق کشیدمش آخه :)  

 

  

 

بعد این همه ذوق و سرخوشی به خاطر یه کاغذ کوچولوه که میگه قراره واسه اولین بار یه فسقلی با چهارتا چرخ فقط واسه بی پروا باشه :)

فقط موندم اسمشُ چی بذارم !! :)))

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

چقدر دوست داشتنی خسته ام

 

امروز یکی از پر هیجان ترین روزای زندگیم بود :دی یعنی هنوزم که هنوزه نیشم بسته نمیشه! با این که دارم از بدن درد میمیرم و احتمالا از کمرم تا کل پام کبود شده و انقدر جیغ و داد کردم که صدام عین جوجه خروس شده و حتی یک سر سوزن انرژی برام نمونده، دلم نیمد امروز که پر از اولین های دوست داشتنی بود رو اینجا ثبت نکنم.

خوشحالم بابت تصمیم و مسیری که پیش گرفتم و بی اندازه بهش امیدوار و خوش بینم :)

تا شارژ گوشیم تموم نشده و خودم از خستگی غش نکردم بزنم این انتشار رو...

شب همگی خوش و آروم :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : روزهای مهم ، دیلی ، :)

صرفا جهت غُمپــُز در کردن!

 

این روزا از خودم خیلی راضیم و فکر کنم اولین باریه که همچین حسی راجع به خودم دارم! البته نه این کار خیلی خاصی انجام داده باشما... فقط تونستم توقعی که از خودم داشتم رو تا حد بالایی برآورده کنم و یه سری از چیزها که میخوام رو داشته باشم! حتی دارم به این فکر میکنم که 12 و 26 آبان  92 بهترین بی پروای 23 سال اخیر بودم :پی

کلی حرف داشتما! اما نمیدونم چی شد یهو همشُ یادم رفت!!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

کوچولو می شویم و ذوق می کنیم واقعی

 

چقدر امروز، روزِ سورپرایزی ای بود! اون از صبح که استاد وسط درس دادنش به عنوان بهترین شاگردش ازم تقدیر کرد و هیچ کس نمیدونه که من واقعا چقدر آرزوی همچین اتفاقی رو داشتم و چقدر برام غیر قابل تصور بود... بعد هم که عصر بهم خبر دادن چیزی که مدتهاست منتظرش هستم تا آخر این هفته به دستم میرسه... و آخریش هم چند دقیقه پیش بود... الف خنگ، که الهی خدا بگم چی کارش نکنه... به بهونه ی این که یه کتاب رو بهم نشون بده که ببینم به درد ارشدش میخوره یا نه با این سورپرایزم کرد! البته خودم یکم به ماجرا شک کرده بودم... آخه هرچی ازش میپرسیدم اسم کتاب چیه که الکی پا نشه بیاد تا این سر شهر، میگفت نمیتونم اسمشُ بخونم!! الفِ دیوونه ! اصلا نمیدونم چی باید در موردش بگم! راستی! یواشکی در گوشتون بگم که حتی یک درصد احتمال نمی دادم تو این برند ساعتی وجود داشته باشه که به مچ کرمولکی من بیاد! اصلا همین باعث شد یکم اعتماد به نفس بگیرم و کمتر به قایم کردن دستام فکر کنم :پی!

دوست دارم این روزا رو که شبیه هم نیستن هیچ کدوم :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

برای bi-parva عزیزم

 

بلاگ طفلکی! به کل ازش غافل شده بودم. حتی یک ساله شدنش رو بعد از دقیقا 2 ماه متوجه شدم!

یک سال و دو ماهگیت مبارک صفحه ی دوست داشتنی من.

مرسی بابت همه چیز :). مخصوصا دوستای بی نظیری که حتی تو خواب نمی دیدمشون. مرسی...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
تگ ها : :)

زنده باد برای همیشه :)

 

وقتی یه دوسته قدیمی فوق العاده داشته باشی که با بودنش حالت رو از این رو به اون رو کنه، که همه ی حس های بد و بغض هات بشه خنده و ذوق، خب همینم میتونه معنیه خوشبختی باشه دیگه... یعنی خدا دوست داره که همچین بنده هاییش رو سر راهت قرار میده :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : :)

هنوزم فکر میکنم خوشبختی یعنی دیدن خوشی های کوچیک

 

خوبیش اینه که هنوز بلدم دلخوش بودن رو. حالا هر قدر هم که اوضاع فیزیکی و روحی و مادی و احساسی و همه چیز آشفته باشه و هیچ چیز سر جاش نباشه و از بلاتکلیفی به جنون رسیده باشم! یاد فاینال امروز میوفتم که حتی اگه قرار باشه به بهانه ی گرمای هوا ازم نمره کم کنن باز هم 100 میشم. بعد نگاه میکنم به اون کارت هوشمندی که امروز به کارتام اضافه شده... که بهم میگه دیگه تنهایی و زور زوری و بی حوصله تو خونه ورزش کردن تموم شد و میتونم حداقل دو روز در هفته برم باشگاه...

و دلخوشی سومم اینکه هنوز میتونم با چیزهای ساده و حتی از نگاه دیگران مسخره، یه دلیل پیدا کنم برای لبخند زدن... :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

بو ش رو حس میکنم

 

این روزها با همه ی کم و کاستی هاشون، یه طعم خاص و دوست داشتنی ای برام دارن. برای اولین بار استرس و بلاتکلیفی عذابم نمیده. فکر کنم دارم واقعا یاد میگیرم از لحظه ی الانم لذت ببرم بدون این که نگرانیِ لحظه هایی که هنوز نرسیدن کل روزم رو خراب کنن، البته زیادم از این بابت مطمئن نیستم (;

کلاسم رو دوست دارم، با دخترای جدیدی معاشرت میکنم که بیشتر وصفشون رو شنیده بودم تا اینکه از نزدیک دیده باشم. از همون تیپ دختر ها که حسادتشون رو خیلی واضح بروز میدن و حتی با هم دست به یقه میشن! از اونا که هی الکی قربون صدقه ت میرن و پشت سرت آبرو برات نمیذارن! همونا که ممکنه سرزنشت کنن بابت بینی عمل نشده و آرایش ملایمت. اما با همه ی اینها بازهم دوست داشتنی هستن، یه شور خاصی تو وجودشون هست که آدم از دیدنش به هیجان میاد. من همه ی هم کلاسی های جدیدم رو دوست دارم. مخصوصا "سُل". با اینکه سن کمی داره و حتی گاهی خل میشم و حس میکنم مثل یه مادر باید باهاش رفتار کنم، ولی یه جور خاصی عاقل و خانمه، زیبایی و ظرافت دخترونش رو دوست دارم و از آشنایی باهاش واقعا خوشحالم.

خدا کنه این بار دیگه آخرین باری باشه که به این نقطه میرسم و توش ثابت بمونم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : :) ، آی دُنت نُ

انگاری باید میومدی...

 

یهو یادم میوفته که گفته بود آهنگ معج.زه محم.د اصفه.انی رو دانلود کنم...

بغض میکنم... از اون خوباش...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

آخیـــــــــشی که طومار شد!

 

واااااااای.. آخیـــــــــش..

چقدر حس آرامش خفه کننده ای دارم الان. اصلا همش دلم میخواد بگم آخیـــــــــش.. اصلا با ادا کردن آخیـــــــــش تک تک سلولام غرق لذت میشن! یعنی تا این حد!

آخه شما فکر کن من از سال 76 که اول دبستان بودم نه تابستون داشتم نه هیچی! هر سال به اجبار مامان باید درسای به اصطلاح مشکل سال بعد رو کلاس میرفتم بعلاوه ی زبان و نقاشی و رقص و کوفت و مرض و اینا، بعدشم که دانشجو شدم همیشه ترم تابستون برمیداشتم. بعد امروز که دهم خرداده اولین فصل امتحاناته که من کاملا آزادم. اون لحظه که برگه ی پاسخنامم رو دادم دست مراقب چنان لبخندی داشتم که آقاهه ذوق کرده بود و ازم پرسید که نکنه نفر اول و اینا قراره بشم؟! بعد منم پررو پررو گفته بودم که خدا رو چه دیدین :پی

از امشب به بعد هیچ کاری برای انجام دادن ندارم تا مهر! نه کار، نه درس، نه مسئولیت خاص، اصلا هیچ. قاعدتا باید این موضوع افسرده م کنه اما انقدر آرامش دارم که همش دارم ابعاد مثبتش رو میبینم.

یکشنبه یه مسافرت یک هفته ای به شمال دوست داشتنیم دارم قراره ذغالخته برگردم! بعدشم که کلاس زبانم رو استارت میزنم و تلاشم برای مهاجرت...

بعد راستی! کلاس فـ.رادرمانیم کنسل شد و منتقل شدم به یه کلاس دیگه. میتونم بگم واقعا جذبم کرده و عاشقش شدم. حتی دیشب که با پتروس صحبت میکردم هم گفت خیلی تغییر کردم و من فکر میکنم تاثیر همین کلاس هاس. پتروس؟ نه، نه، چیزی بین ما نیست، هشتم تولدش بود و من هر چی خودمُ کشتم نتونستم که تبریک نگم و از این بابت اصلا پشیمون نیستم، فکر میکنم تولد انسان ها روز قابل احترامیه و نباید پاسوز حواشی شه. تبریک من هم بهونه ای شد براش که بحث راه بندازه که تا حالا به این فکر کردم که چی شد که اینجوری شد؟! قطعا شما دوستان مجازیم میدونین که یکی از چرا های بزرگ و بی جواب ذهنم همین بوده. ازش پرسیدم و مسخره ترین و بی ربط ترین جواب دنیا رو داد و دیشب بعد از ماه ها زنگ زد و من جواب دادم و بهش ثابت کردم که هنوز جواب چرای من رو نداده! در نهایت قرار شد اگه برنامه هامون جور شد فردا همدیگه رو ببینیم. البته اینا اصلا نشونه ی خاصی نیست، فقط قراره مثل دو تا انسان صحبت کنیم. از یکم تیر هم میره سربازی! ای بابا! نگا تو رو خدا از چی به کجا رسیدم! داشتم از فرادرمانی میگفتم، استاد میگفت دیدین اینایی رو که زندگیِ خوبی دارن بعد میشینن غصه میخورن که نکنه فردا اِل شه و بِل شه؟! شـ.ریعتی جواب خوبی برای اینجور فکرهای منفی داره، "خدایا تو به من زندگی کردن رو یاد بده، من خودم مردن رو بلدم" این جمله هم ازوناس که تا آخر دنیا حرف داره... بعد الان مشخصه که روی صحبتم و مخاطب خاصم کیه؟ :دی

اِوا! اومدم یه آخیـــــــــش ذوقولانه بنویسم و براما.. طومار شد!!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

داشتنتون پاداش کدوم کار خوبمه؟ :)

 

صبح که بیدار شدم باز بخاطر حساسیت های بی موردی که دارم  عصبی شدم و حدس میزدم امروز هیچ چیز اون جور که دوست دارم پیش نخواهد رفت! با اخم و بغض از خونه اومدم بیرون و وقتی رسیدم دفتر کارم اصلا حوصله نداشتم. انقدرم امروز سرم شلوغ بود و انقدر مجبور شدم حرف بزنم و توضیح بدم که حسابی گلوم درد گرفت. بعد اما بین کارم دقیقا همه ی شونصد باری که آقای ق بهم زنگ زد بعد از گفتن مسائل مربوط به کار انقدر فک زد تا صدا دار بخندم و قطع کنه، از اون طرف الف، پَر و دوستای دیگه م تو فیــس بـوک کلی بهم انرژی دادن و الان هم که اومدم اینجا...

شاید عجیب باشه ولی واقعیته، من دوستای مجازیم رو خیلی خیلی بیشتر از دوستای دنیای واقعیم دوست دارم. با هر کامنتی که ازتون خوندم واقعا قند تو دلم آب شد. اینجا انگار محبتا زیاد از حد نابه. اگه لوس نبود دوست داشتم دوباره اسماتونُ بنویسم و هزار باره واسه داشتنتون ذوق کنم:) مرسی که هستین و مرسی که امروز رو برام فوق العاده کردین. دیگه برام مهم نیست که به هیچ کدوم برنامه هایی که هر سال برای این روز دارم نمیرسم، مهم نیست که... اصلا بگذریم، مهم داشتن دوستاییِ که هیچ وقت تنهام نذاشتن و بیشتر از لیاقتم بهم لطف داشتن، دوستایی که روحیه خوب و خنده های واقعیِ این روزامُ مدیونشونم. دوستایی که براشون هیچ کار نکردم اما هیچ وقت محبتشون رو ازم دریغ نکردن. دوستایی که به معنای واقعی دوست هستن.

بازم مرسی که من امروز تا بی نهایت شادم :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، :)

آدم بی جنبه دیدین؟؟!! :دی

 

بله. فکر کردین بنده کم الکی تشریف دارم؟ فکر کردین جز سوتی دادن تو کارم چیزه دیگه ای ازم بر نمیاد؟! واقعا که با این فکراتون.. باید بگم امروز اولین موفقیت گندالوی شغلیمُ به ثبت رسوندم.

خیلیم الان لایق تقدیر و ستایشم، اصلانم وظیفم نبود، خیلیم لطف بود! هیش ربطیم نداره که تو کار، بابت عملی که انجام میدی حقوق میگیری، اصلا سودی که من الان به آقای ق رسوندم کجا و حقوق فسقلانه ی من که خبری هم ازش نیست کجا!!

دیدین لطف بود؟! از امروز به بعد هم به سبک کاملا جهان سومی میخوام سر همه منت بذارم :دی

 

پ.ن: دیدین گفتم 14اُمین روز ماه همیشه واسه من عالیه D:

پ.ن': گذشته از شوخی، این پست صرفا جهت متعادل سازیِ ذوق بی حد و اندازه ی بی پروای محیط کار ندیده بود D:

پ.ن": کلی عذاب وجدان دارم بابت جواب ندادن به کامنت های عزیزهای دلم خجالت ببخشید دیگه... خب؟؟مژه

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : مای جاب ، :) ، دیلی

حتی از نوشتن این پست خوشحالم

 

به گوشیم نگاه میکنم، 14اُمِ مارچ... یه جور غریبی برام آشناس! انگار میخواد که چیزی رو یادآوری کنه... آهااا... 14 ژانویه... چه جالب... دو ماهه تمام! شصت روز! برای مایی که حتی شش ساعت بی خبری هم خیلی بود! مایی که میتونستیم 20اُمِ مارچ اولین سالگردمون رو داشته باشیم...

اولش نه، ولی در نهایت چه ساده گذشت... به قول دلای عزیزم، تحملی که خدا تو سختی ها به آدم میده ماورای تصوره. باید اعتراف کنم که خیلی وقته خوشحالم از این پایان! نه فقط برای خودم، که قطعا برای هردومون بهتر بود/خواهد بود. خوشحالم بابت تمام این روزهایی که بی هیچ خبری از هم و بدون هم گذروندیم. (البته اگه فاکتور بگیریم از اون مسجی که من بعد از اون اتفاق وقتی به هوش اومدم دادم و جوابی که پتروس چند روز بعد داد و من تا الان و تا همیشه دلیلی برای دوباره جواب دادن بهش پیدا نکردم/نخواهم کرد.) خوشحالترم که چقدر زود چشمام باز شد و با حقیقت کنار اومدم. میدونین... رابطه ی ما آغازش اشتباه و حتی ممنوعه بود اما پایانش یه پکیج کامل و عالی بود که مطمئنم به جز من،پتروس رو هم خیلی بزرگ کرد.

خوشحالم از پایانِ آغازی که بسختی بهش دل بسته بودم و به پایان عالیش ایمان داشتم که همین جور هم شد، اما به سبک دیگه، و باز هم این یه اثبات دیگه س! سختیش فقط به خاطر آینده ای بود که به ذهنم تزریق کرده بودم و روحم که به زور چپونده بودمش تو این رابطه و یادش داده بودم با همه چیز کنار بیاد و حتی آرامش هم بگیره! و حالا باید همه چیزو برمیگردوندم به روال سابق. که باید رویاهامُ دوباره عوض میکردم، که دوباره یه هدف برای خودم پیدا میکردم اما این بار هدفم باید قوی تر و قابل اطمینان تر میبود و هیچ وقت هیچ بادی نمیلرزوندش که دوباره زیر آوارش بمونم، یه هدف با ضریب خطای صفر. که این هم سخت نبود. فقط بگشتم به قبل از اسفند 90. و من امروز خوشحالم و دیگه هیچ وقت این خوشحالی برام ناراحت کننده نخواهد بود.

14 برای من همیشه عدد خوبی بوده و خواهد بود. تکراریه گفتنش اما میخوام باز هم بگم که همیشه پایان ها بد نیستن. حتی از بعد کلیشه ای تر، خدا بیامرزه پدر اونی رو که برای اولین بار گفت "یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیِ بی پایانه." که اصلا اگه منطقی تر هم نگاه کنیم  خیلی از پایان ها حقشون نیست که لقب تلخ بودن بگیرن و حتی شاید یه نعمت بزرگ باشن...

میدونین، الان، تو این لحظه و این سن، فکر میکنم هیچ چیز بهتر از آرامش و لبخند واقعی نیست. همینُ براتون آرزو میکنم :)

 

پ.ن: چقدر بد نوشتم این پستُ ! کلا وقتی سر کار هستم نمیتونم رو نوشتنم ذره ای تمرکز کنم از استرس سوتی دادن یا لُ رفتن آدرس بلاگم!!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، :)

خدا جونم، ماااچ :)

 

واااااااااایی که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود! (تک تک حروف جمله ی قبلُ با تشدید بخونید لطفا!)

طبق معمول پرشین عزیز لطف کرده و آخرین پستمُ قورت داده ولی خب این بار ازش خرده نمیگیرم! پست زیاد دوست داشتنی ای نبودش. بگذریم.

بله دوستان، بنده 25ام رفتم شمال دوست داشتیم و امروز (دیشب!) برگشتم. یعنی میتونم بگم مسافرت این یکی از بهترین سفرهای همه ی عمرم بود. انقدر اونجا همه چیز عالی بود که مترسیدم برگردم و با برگشتن همه ی اون حس های خوب تموم شن، اما حالا که اینجام، نشستم تو اتاقم و در حالی که تازه از حمام اومدم بیرون دارم این پست رو تایپ میکنم، میبینم نع! همه چیز عوض شده. یا بهتره بگم همه چیز برگشته به خیلی قبل ها و روال عادیش. دیگه خبری از بی پروای عُق آور این ماه های اخیر نیست! الان دیگه واقعا شدم همون دختره که عاشق زندگش و دنیای کوچولوی خودش بود. دنیای بکری که خودش ساخته، نه اون دنیایی که داشتن به زور بهش تحمیل میکردن.

شدم مثل همون روزا که مامانم بهم میگفت دختر فوق العاده ی من :)

یعنی هیچ وقت باورم نمیشد که باز انقدر پر شم از حس های خوب :)

انقدر کله امره حرفه که نمیدونم کدومُ بنویسم! بعد ساعت یک هم قراره برم یه مصاحبه ی کاری که از الان کلی براش ذوق دارم و هنوز هیچ کار نکردم!

بعد 455 تا پست نخونده و کلی کامنت دارم که باید جواب بدم! چمدونم با محتویاتش پهن شدن وسط اتاق و اینا همه باعث میشه هُل شم نتونم درست تایپ کنم!!

این پست بدون ویرایش تا همینجا بمونه تا یکم خودمُ جمع و جور کنم و با یه عالمه حس های بهترترتر برگردم :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : :) ، دیلی

کی میگه خانوما پارک دوبل بلد نیستن ؟! :دی

 

بیخیال پستی که از دیشب تا حالا تو پیشنویس گیر کرده تا کاملش کنم.

میدونم شق القمر نکردم و بعد از حدود 8 ماه خیلی خسته نباشید دارم واقعا. ولی خیلی هیجان زده ام. امروز بالاخره امتحان شهرمُ دادم و قبول شدم. اصلا انگار یه بار گنده از رو دوشم برداشته شده!!

از صبح تا حالا خدا بار نا خود آگاه با خودم لبخند زدم و خیلی کش دار گفتیم آخـــِیــش.. :دی تنها قسمت تلخش اونجا بود که باز هم کسی نبود که با ذوق مرگی بهش مسج بدم که قبول شدم و خوشحالیمُ باهاش شیر کنم.

حالا کار بعدی که باید انجام بشه، دوباره دانشجو شدنم برای مهر 92ه. حالا اگه بهمنم شد اشکالی نداره :دی. ولی اون 92ه خیلی مهمه.

چقدر دلم ضعف میره واسه این کاغذ بد رنگه کج و کوله ی دوست داشتنی :دی

 

 

 

+ ژولیت مرسی... تا آخر دنیاااا مرسی بغل

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، :) ، روزهای مهم

خوشحالم که هیچ پخی نیستم اما همه چیز جور دیگه ای پیش میره...

 

میشه احساس خوشبختی کرد وقتی بعد از یه چت فیســ.بوکی پر بار با یه دوست خیلی خیلی قدیمی، وقتی میخوای خدافظی کنی، ازت عذرخواهی کنه که بدونِ اجازه ت، یکی از جمله هات که تو چتتون بهش گفتی و سال هاس به عنوان شعار برای خودت ساختی و هر روز تکرار میکنی تا با شرایط بهتر کنار بیای، نوشته رو تایــ.م لایــ.نش!

به همین سادگی.

به همین خوشمزگی :)

(Click)

بعد اوج خنده ش اینجاس که خودت بری بدو بدو لایکش کنی و وقتی ازت میخواد یه کامنت هم بذاری تا یادگاریش کامل شه نه نگی :))

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها : :)

و بالاخره آزاد شدم :دی

 

قصد نداشتم به این زودی ها آپ کنم. ولی 25 آذر 91 روزی نیست که بشه از ثبت کردنش گذشت. 4 سال واسه رسیدن به این روز ثانیه شماری کردم. میدونم شق القمر نکردم و آپلو نفرستادم تو آسمون، ولی بالاخره اون مدرک لعنتی مال من شد! بله، امروز رفتم آخرین امتحانمُ دادم و همون موقع هم نمره م رد شد و بعدم رفتم تسویه حساب و فارغ التحصیل شدم :دی

میدونم این همه ذوق غیر عادیه و لابد با خودتون میگین دختره چقدر بی جنبه س، ولی تمام امروز من یه خر ذوق واقعی بودم:دی

تنها قسمت تلخ امروز این بود که هیچ کس نبود که این ذوق رو باهاش شیر کنم جز دوستای مجازیم! آخه قرار نبود اینجوری پیش بره و یه برنامه های خاصی برای این روز داشتیم که خب نشد و فکر کردن بهش بی فایده س و در کل بگذریم اصلا :)

چه حس جالبی دارم الان :دی من با این همه انرژی چی کار کنم ؟! حس توپ وروجک کوچولو ها رو دارم که نمیتونن یه جا بند شن!

 

 

 

+ اصلا عکس خوبی نیست. یه جورایی چیپه حتی، مخصوصا با اون سانسور ضایع ش :دی ولی برای من... اُه معرکه س :دی مخصوصا اون برگه که بهش میگم سند آزادی P:

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، روزهای مهم ، :)

دارم میام .

 

با ویبره ی گوشیم بیدار میشم، به زور چشمامُ باز میکنم و با دیدن اسمش لبخند میشینه رو لبام...

+ سلام عزیزم

* سلام عزیز دلم ... دارم میام .

+ هوووم؟! من تازه بیدار شدم. هنوز دوزاریم خوابه. چیزی شده؟

* دارم میام .

+ کجا؟

* پیش عزیز دلم .

.

.

.

:)

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : :)

:)

 

هیچ چیز بهتر از یه حضورِ مطمئن و آرامش بخش نیست.

آرامشی که با وجود کیلومترها فاصله هیچ چیز نمیتونه ذره ای ازش کم کنه.

اصلا حرفام جمله نمیشن! فقط یه لبخند از تهِ دل، که خودش به تنهایی گویای همه چیز هست... :)

و باز هم مرسی خدای مهربونم، مرسی که هستی، مرسی که تلخی ها رو با همین شیرینی های کوچولو ولی فوق العاده خواستنی کردی :)

 

P.S : دفعه قبل 46 روز طول کشید، قرار بود این بار کمتر باشه، ولی با سنگین تر شدن یهوییِ کارش احتمالاً حالا حالاها ادامه داره... تا حالا 24 روز گذشته و انگار به طرز عجیبی من قوی تر شدم..!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : آی دُنت نُ ، :)

برای بهترین من

 

حس خوبی رو دارم تجربه میکنم . . . درست وقتی حالم انقدر بده که به بن بست میرسم برام یه دل خوشی میشی . میای و دستامُ میگیری و منو جدا میکنی از این دنیا و آدمایی که برام سوهان روحن . کاری میکنی که حس کنم فقط احتیاج دارم تو باشی تا همه چیز خوب پیش بره و جز این دیگه هیچ چیز مهم نیست .

گفتی امشب قشنگ ترین مکالمه تلفنی زندگیتُ تجربه کردی و ازم تشکر کردی که به وجود آوردمش . گفتی از چیزایی که حالا میدونی خوشحالی . گفتی چند سال برای شنیدن همچین حرف هایی لحظه شماری کردی . . .

عزیز دلم کاش بهت گفته بودم برای منم همه چیز قشنگ و فوق العاده بود ، حالا من خوب میدونم چی شد که ما با هم به اینجا رسیدیم و چرا انقدر کنار هم با وجو این همه اصطکاک آرومیم . و خوشحالم که برای اولین بار فارغ از غرورم حس واقعیمُ برات گفتم و خوشحالترم که ایمان دارم هیچ وقت پشیمون نخواهم شد :)

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : :)

به همین سادگی . . . ذوق مرگ میشوم :)

 

پسره ی احمقِ خل !

یعنی من عاشقشم انقدر که دیوانه س این بچه :دی

از بی حوصلگی گفتم برم یه سر به آیدیم بزنم و ایمیلامُ چک کنم . . . که دیدم یه ایمیل ازش دارم ! آهنگ بابا لنگ دراز رو برام فرستاده بود !!

اینم از دوست پسر ما :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : :)