من بهترین دوستای مجازیِ دنیا رو دارم :x

 

دوستای خوبم بغلمن واقعا شرمنده ام که نگرانتون کردم. ولی بخدا قرار نیست من معتاد یا الکلی بشم مهربونای دوست داشتنیِ من قلب. آخه چرا فکر کردین من به خاطر نبودن پتروس به خودم آسیب میزنم؟!

من فقط خسته شدم انقدر گفتم "چرا؟" و هیچ جوابی نشنیدم و خودمم هر چی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. خسته شدم انقدر تموم روزهای قبل و رفتارامُ دوره کردم و هیچ دلیلی پیدا نکردم که منو لایق قرار گرفتن تو این وضعیت کنه. خسته شدم انقدر همه ی این روزهای مهممُ به جای تمرکز رو درس لعنتیم به فکرای بی خود گذروندم.

همیشه همه چیز باید برام واضح و روشن باشه. به معنای واقعی از بلاتکلیفی متنفرم. این که ندونم کجام و چه جایگاهی دارم دیوونم میکنه. نمیتونم طبق یه سری فرضیات آرامش داشته باشم، من باید با اون فرض ها به یه حکم برسم، یه حکمِ همیشه درست. من بدونِ پتروس نمیمیرم ولی اگه بلاتکلیف و معلق باشم قطعا دق میکنم.

چیزی که باعث میشه خیلی آزار ببینم اینه که بوی لعنتی دروغ و حتی خیانت رو دارم حس میکنم. توهم نیست. نتیجه گیریم از تمام فکرای این مدتم و کنار هم گذاشتن قطعه های پازلیِ که خود پتروس دستم داده. پتروس همچین آدمی نیست. شاید نبود! اونم میگفت مثل من فکر میکنه، اگه کسی خیانت کنه در درجه ی اول بی ارزش بودن خودشُ ثابت کرده. خب اگه کس دیگه ای کنارش هست پس اصلا چرا خودش خواست که بازم باشه؟ حالا که هست این چه طرزه رفتاره؟ اصلا چجور میتونه کس دیگه ای رو وارد زندگیش کرده باشه وقتی قبل این اتفاقا این همه ادعای عاشقی میکرد؟ ما کش و قوس زیاد داشتیم ولی این پتروس بود که بارها گفت همه ی ناراحتی ها رو به جون میخره تا کنار هم باشیم. حالا حتما پشیمون شده! اُه ! فکر کنم حساس بودن بیش از حدم داره به جنون میرسونتم. نباید اجازه بدم این فکرا بیاد سراغم. اصلا بذارین این پاراگرافُ خط بزنم!

اما منطقی ترین دلیلی که میتونم خودمُ باهاش قانع کنم سن کمشه. این پسر کوچولو با این که هیچ وقت اینُ قبول نمیکنه ولی به شدت انتقام جو ه! انگار که میخواد انتقام تموم اون سالها رو ازم بگیره که بفهمم چقدر زجر میکشیده. خب این اصلا عادلانه نیست:(. من همیشه رو راست بودم. بله درسته من بیشتر از 3 سال بهش گفتم نه. ولی بلا تکلیف نذاشتمش. بهش امید الکی ندادم. هر چی که بود و هر حسی داشتم بهش گفتم. حتی فروردین امسال که استارت رابطمون خورد در جواب سوالش که دوسش دارم یا نه بازهم گفتم نه! چون نداشتم. اما اینم گفتم که به عنوان یک انسان براش ارزش و احترام زیادی قائلم و بی دلیل نیست که باهاش هستم. خرداد همین امسال بود که وقتی ایمان آرودم به احساسم، بهش گفتم. گفتم که بی پروا مطمئنه که به پتروس علاقه منده. این اواخر گله میکرد که چرا عاشقش نیستم! من باز هم روراست بودم و نگفتم که عاشقشم، ولی گفتم که احساسم روز به روز داره قوی تر میشه و چیزی با عاشقی فاصله نداره. بهش گفتم حسی که دارم خیلی قویِ و چون یک شبه به وجود نیمده صدمه نمیبینه... آره... فکر کنم سن کم و تجربه نداشتنش بزرگترین عامل مشکلامونه، اون درک نمیکنه و من ازش توقع دارم ...

من براش عالی نبودم. من خودم بودم. اصلا شاید چون خودم بودم دلشُ زدم. اون عاشق بی پروایی شده بود که تو ذهنش ساخته بود، نه بی پروایی که کنارش ایستاده بود تا با هم پیش برن...

ذهنم خیلی آشفته، اصلا نفهمیدم چجوری این همه نوشتم. فقط نگرانم نباشین عزیزای دلم. هر لحظه به خودم یاد آوری میکنم که کاری انجام ندم که پشیمون شم.

و باز هم تا بی نهایت ممنونم که همیشه کنارم هستین قلبماچ.

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها : آی دُنت نُ