خیلی عالی داره طی میشه این پروسه...

 

اگه شماره ی کسی رو از کانتکتم پاک کنم یعنی اون شخص دیگه برام هیچ ارزشی نداره. دیشب انقدر دلم از دستش آزرده شد که شماره شُ پاک کردم :)

امروز باز همون رفتار مسخره که هیچ توضیحی براش نداره و خودش خیلی فوق العاده میبینتش... باز شکستم، خیلی خیلی بدتر از قبل. خواستم با یه مسج تمومش کنم. حتی نوشتمش. اما پاکش کردم. نمیخواستم این من باشم که رفتاراش احمقانه تره. یاد پاکت سیگار و فندک پری افتادم. برش داشتم و رفتم تو حیاط. جوری پُک میزدم که هر کس میدید حتما غش غش میخندید. اما من داشتم سکته میکردم از بس قلبم فشرده شده بود. آشغال لعنتی، همیشه از بوی گند و طعم افتضاحش متنفر بودم. برگشتم تو خونه و چشمم افتاد به بار گوشه ی خونه و یاد شرابای بابا افتادم. ریختم تو اولین گیلاسی که به دستم رسید و اومدم تو اتاقم. حالم از بو و رنگش و همه چیزش به هم میخورد. به زور یه کم ازش خوردم.

خب، از این که یه دختر سیگار بکشه متنفره و دوست نداره من لب به هیچ نوشیدنیِ الکلی بزنم و از این بابت ازم قُل هم گرفته بود. و حالا من زدم زیر قولم. دقیقا همینُ میخواستم. حالا دیگه خیالم راحته که خودم پیش خودم دو تا دلیل محکم واسه رفتاراش که شخصیت، غرور و احساسمُ له میکنه دارم. اصلا میخوام پیش خودم اینجوری فکر کنم که واسه این کارام بود که یهو براش بی اهمیت شدم اما نمیخوام باور کنم که دوست داشتنم دلشُ زد. آره اصلا همه چیز زیر سر سیگار و الکل بود...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها : لعنتی