هنوز دارم "سعی میکنم" که سرریز نشدم ...

 

همه ی وجودم داره میسوزه. حس میکنم هر لحظه ممکنه سلولام دونه دونه شروع کنن به منفجر شدن. همیشه درگیر رابطه های یک طرفه بودم. تقصیر من هم نبود، نمیشد که دوست داشته باشم. یک بار هم که احساسم درگیر شد انکار شدم، اگر دوستم نداشته باشه تقصیری نداره، ولی نادیده گرفتن علاقه م چیزی نیست که ازش ساده بگذرم.

اصلا انگار که من فقط یه رباطم، یا یه تیکه سنگ. خیلی خیلی راحت و بی هیچ مسئولیتی همه ی اون جمله هایی که جونم در اومد تا بگم خط خوردن. نمیدونم درک میکنین یا نه، ولی من برای جمله ها ارزش خاصی قائلم، وقتی میگم هی فلانی من تو رو دوستت دارم، دقیقا منظورم همینه، این جمله رو با ایمان میگم و محکم. نه فقط برای خالی نبودن عریضه. یکی به این لعنتی بگه من مرز بین باد معده و حرف رو خیلی خوب تشخیص میدم.

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : لعنتی