دقت کردین که چرا یلدا رو به هم تبریک میگیم ؟؟

 

میخواستم چیزی نگم و ننویسم از فصلی که هیچ وقت دوستش نداشتم. نگم که هر کار کردم تو تموم این سالها نتونستم باهاش کنار بیام و هیچ وقت به نظرم فصل عاشقی نیمده و تصورم ازش فقط روزهای تلخ و بلاتکلیف بوده...

اصلا همیشه دلم میخواست منم ضعف کنم برای اول مهر و دلم بگیره از نزدیک شدن یلدا.

پاییز امسال برای من خوب شروع نشد و خیلی بد تموم شد. البته که خوب و بد کاملا نسبیه، اما پاییز بیست و دومِ من از همون اول غرورمُ گرفت تو دستشُ بازیچش کرد و با هر روزش تنهاترم کرد و البته تر (!) شکایت من از تنهایی به اون معنای عام نیست. من همیشه دورم شلوغ بوده اما هیچ وقت هیچکس نبوده که ذره ای شبیه م باشه یا بفهمه معنیه نگاهامُ که تنها راه صحبت کردن منه و هیچ وقت هیچ کس کنارم نبوده که این کارُ حتی یه ذره بلد باشه! اصلا بگذریم از این حرفایی که جز خودم همه چرت و پرت میدوننش.

اصلا بریم سر همون غرغرهای سطحی و احمقانه. آقا به طرز عجیبی حالم از پتروس و حضور نصفه نیمه ش به هم میخوره. از این که نیست ولی هست. از این که جوری رفتار میکنه که انگار فقط میخواد دهنمُ ببنده. چند روزه که زنگ میزنه و در حد چند ثانیه یه احوال پرسیه مسخره میکنه و همین. البته لطف میکنه و اگه مسج بدم سر بالا جواب میده و حتما تو دلش هم میگه از سرش هم زیادم! و من فقط دلم میخواد انقدر عزت نفس داشته باشم که بگم لق همه چیز و با یه تی پا برای همیشه پرتش کنم همون جایی که لیاقتشُ داره. اُه نه. منظورم این نیست که بی لیاقته ها، نه، ولی حتما هم لیاقت نیستیم. پتروس برای من محترمه، خیلی زیاد، اون انتخاب خودم بود، دوستش دارم، فقط منم یه ظرفی دارم بالاخره، که داره سر ریز میشه و این روزها همه چیز بد جور بهم فشار میاره.

حالم داره بد میشه از نوشته هام. در هر حال خدا رو شکر که تموم شد روزای پاییزی و امیدوارم زمستون آرومی پیش رو داشته باشیم همگی. پر از سلامت، آرامش و اتفاقات خوب به تعداد زیااااد .

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، آی دُنت نُ