عنوان از کجا بیارم حالا!

 

انگار عادت کردم به نوشتن از هر روزم و غرغر کردن...

هنوز نمیدونم دقیقا چی قراره بنویسم ولی خواهش میکنم از این خط جلوتر نرید، چون چیزی جز غر و نق و انرژی منفی نخواهید خوند!

خیلی وقت بود که عادت نداشتم اسم کسی جز پتروس روی گوشیم افتاده باشه، انقدر که بعضی وقتا دلم تنوع میخواست حتی! داشتم درس میخوندم که گوشیم زنگ زد، اولش با خودم گفتم کاش اون بود، بعد گفتم قطعا نیست، بعد هم گفتم حوصله ی صحبت کردن ندارم هر کی باشه بعدا بهش زنگ میزنم. قطع شد و دوباره زنگ زد، لوس بازی رو گذاشتم کنار و رفتم سراغ گوشیم. خودش بود! عین ندید بدید ها یه جوره مسخره ای دست و پام رو گم کردم! صحبت کردیم. زیاد امیدوار کننده نبود. نتیجه ای که گرفت این بود که اگه نباشه برای بی پروا بهتره. چرا؟ چون تو این چند روز بی پروا کارای مثبتی انجام داده،مثلا فارغ التحصیل شده! و وقتی پرسید حال فیزیکیت خوبه؟ طبق معمول گفتم خوبم. این هم دلیل دومی که باعث میشه نبودنش بهتر باشه! خب دلیلی هم نداشت که توضیح بدم این چند روز چه حالی داشتم و دارم... اگه نمیشناختمش میگفتم حیف وقت من که صرف همچین انسان بی شعوری بشه. ولی پتروس داشت دقیقا رفتار ماه های پیش خودمُ بهم نشون میداد... خب اینم باز مایوس کننده س. اینا نشون میده اگه قرار به ادامه ی رابطه باشه کلی انتقام قراره از من گرفته بشه و من باید خیلی خوب درک کنم و دلم نشکنه. خب این از هیچ لحاظ برای من منطقی نیست.

گذشته از همه ی این جنبه های منفی، خیلی خوشحال شدم و واقعا خدا رو شکر کردم که جواب آزمایشش خوب بوده و دیگه مشکلی نداره. اصلا شاید باید یکم شاملو وار تر فکر کنم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی