بی استرانگ بی پروا...

 

از دور که به خودم نگاه میکنم حالت تهوع میگیرم. یه دختر عاجز که انگار کله فلسفه و معنای زندگیش حضور دوست پسرشه. حاشا نمیکنم. دوستش دارم. خیلی زیاد هم دارم. دلم تنگ شده اونم خیلی زیاد. گاهی نفسم بند میاد از فکر نبودنش. مطمئنم که اونم دل تنگ منه. الکی که نیست، ما 9 ماه با هم بودیم، ولی این 9 ماه یه پایه ی 4 ساله داشت و 4 سال واقعا کم نیست.

حس میکنم اینجا زیاده روی کردم. بلند گو گرفتم دستم و زار زدم. خب من واقعا شوکه شده بودم. دقیقا هیچ گوشی که حرفامُ بشنوه نداشتم. و همین طور هیچ وقت توقع همچین برخوردی نداشتم. ولی باید بهش حق داد. ما هر دو حق انتخاب داریم. هر دو مسئول زندگی خودمون هستیم. پتروس شاید ضعیف عمل کرد، ولی حق داره یه مدت تنها باشه و فکر کنه و یه تصمیم جدی بگیره. تصمیمی که بعد ها هیچ وقت بابتش احساس پشیمونی نکنه. من بهش وقت میدم. از الان تا آخر دنیا. خب منم باید تصمیم بگیرم. باید ببینیم واقعا چی از زندگیم میخوام و واقعا حاضرم زیر بار خواسته های پتروس -در صورت برگشتنش- برم یا نه. چیزی که برام روشنه اینه که نمیخوام انتخاب بشم، شاید با همه ی علاقه ای که دارم تنهاییِ ابدیم انتخابم باشه. فعلا هیچ چیز معلوم نیست و همون بلاتکلیفی لعنتی که همیشه ازش بیذار بودم حاکمه. هیچ وقت این جمله به نظرم هوشمندانه نبوده ولی باید بذاریم زمان تعیین کنه که لایق ما شدن هستیم یا نه.

باید کمتر حرف بزنم و بیشتر تمرکز کنم. الان مهم ترین کاری که باید انجام بدم همینه. منطقی باشم، آرامشمُ حفظ کنم، تمرکز کنم و خوب درس بخونم. قطعا این اتفاق بی دلیل نبوده و یه نفعی برای ما یا یکی از ما خواهد داشت، هیچ اشکالی نداره اگه اون کس که بیشتر صدمه میبینه من باشم. باید اعتراف کنم که آرامش پتروس برام اولویت بالاتری داره.

وحشتناک ترین قسمتش انتظاره، برای من انتظار واقعا دیوانه کننده س، اونم انتظاری که معلوم نیست اصلا پایانی داره یا نه؟ و همون بلاتکلیفی لعنتی. که انگار این بار وظیفه ی این دو تاس که من رو قوی تر کنن.

و در نهایت مرسی و هزاران بار مرسی از حضورتون دوستای خوبم. مرسی که آرامشم شدین و بهم دلگرمی دادین با حضور فوق العاده تون. مرسی از وقتی که برام گذاشتین. مرسی که انرژیتون رو صرف من کردین. مرسی که همدمم شدین. مرسی که آغوشتونُ برام باز کردین. مرسی که چشمامُ باز کردین. تا بی نهایت مرسی عزیزای دوست داشتنیِ منلبخند

دوست دارم اسم تک تکتون رو بنویسم و بگم که چقدر برام عالی بودین، ولی ترسم از اینه که یک نفر جا بمونه و باعث دلخوری شه.

باید به ذهن آشفته م استراحت و نظم بدم. باید عاقل تر باشم. باید خودمُ آماده کنم.

یه مدتی میخوام کلیک نکنم روی ارسال مطلب جدید، نمیدونم تا کی، شاید خیلی کوتاه و شایدم نه. اما یکی از همین روزا برمیگردم به این خونه ی مجازیم که شما برام دوست داشتنیش کردین.

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :