چقدر دیگه باید خودمُ به خواب بزنم تا بیای و بیدارم کنی؟

 

یادته عزیزم؟ یه دایره دور من کشیدی و خودت شدی محیطم. خودت دستمُ گرفتی و منُ کشوندی تو این بازی. به محض اینکه من درگیر ماجرا شدم، تو بدترین مرحله تنهام گذاشتی. تردم کردی. منی که عشقت بودم چی شد که تو چند ساعت شدم غول بی شاخ و دمی که با خوردن آرامشت جون میگیره؟

یادته پسرک؟ من دوست داشتن بلد نبودم هیچ وقت. من حتی نمیتونستم عزیزم خطابت کنم. اعتماد  برای من بی مفهوم بود. من خوشبختیمُ تو تنهاییم میدیدم و زندگی ای که قرار بود خودم با دستای خودم بسازم. تو یادم دادی که میشه اطمینان کرد، میشه هم قدم شد، میشه دوست داشت و حتی عاشق شد، تو خودت کاری کردی که بشی عزیز دلم. تو خودت کاری کردی که دائم تشکر کنم از بودنت، از انسانی که هستی با همه ی ویژگیهاش. من با تو ایمان آوردم که سن و فاصله فقط دو تا عدد لعنتین. با تو بود که از کاخ تنهاییم فاصله گرفتم و پا میذاشتم رو خواسته های فردیم. با تو بود که به جای "من" به "ما" فکر کردم. اصلا خود تو بودی که بی پروا رو از اول ساختی. الان متوجهی که نابودش کردی؟ حتی نابود تر از قبل؟ تو کمتر از 24 ساعت...

کاش نمشنیدم که میگی همون بی پروای سابق بشم که جز خودش هیچی نمیدید. همون بی پروایی که خودش اول بود...

میدونم حواست نیست که تو دست و پامُ گرفتی و بعد خیلی راحت، بی هیچ دلیل منطقی ای رفتی...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :