کودک درون من این بازی رو دوست نداره. ترجیح میده تنهایی یه گوشه نقاشی بکشه.

 

کاش یه دختر 14 15 ساله بودم. اولین کاری که میکردم این بود که قالب اینجا رو سیاه میکردم. بعدم میومدم میگفتم که پتروس فقط یه آشغال عوضی بود. هزار تا دوست دور و ورم بود مثلا واسه اینکه بگم بدون اونم خوشحالم هر روز باهاشون این ور اون ور بودم. یا اصلا با چندتا پسر دیگه همزمان دوست میشدم تا با عقل کوچولوم ازش انتقام بگیرم.

ولی من یه دختر 22 ساله م. دختری که صمیمی ترین و دوست داشتنی دوستاش مجازین. دختری که به قلبش اجازه اعتماد داد و شکست خورد. دختری که باور کرد ولی به سراب رسید. همون که هر چی دوید دور تر شد. همون که ترک شد اما نفهمید واقعا چرا. میدونست زیاد اشتباه کرده، میدونست زیاد آزار داده ولی بی انصافیه اگه همه چیز اینجوری رو سرش خراب شه. بی انصافیه احساس و همه ی وجودش انکار شه.

دیشب به پتروس زنگ زدم. صداش انقدر سرد و تلخ بود که غریبه شده بود برام. حرفاش از این جا شروع شد که یه چکاپ کامل رفته و بعد دکتر مغز و اعصاب. دکتر ازش خواسته زندگیشُ تعریف کنه. دکتری که هیچ شناختی از بی پروایی که اینجا نشسته نداره گفته رابطه ای که فقط یک بار توش حرف جدایی زده بشه همون بهتر که نباشه، بدون این که بدونه کی و چرا، بدونه اینکه از راهی که طی کردیم تا به اینجا رسیدیم خبر داشته باشه. پتروس گفت که مریضه. زیادی فکر میکنه. باید یاد بگیره بیخیال باشه. گفت زیادی مسئولیت پذیره و اینجوری خیلی خودشُ آزار داده. (هه! مسئولیت پذیر!) گفت زنا با مردا خیلی فرق دارن. گفت وقتی رو یه چیز زوم میکنه باقی چیزا رو از دست میده. گفت الان مهم کارشه و باید فکرشُ بذاره تو کار. (یادمه همیشه میگفت این که کار میکنه و از خونه ی اصلیش دور شده فقط به خاطر منه!) گفت هنوز سربازی نرفته و بعد از اینا همه معلوم نیست که چی پیش میاد. گفت باید یه تصمیم درست بگیره ولی به تنهایی نمیتونه. گفت که باید با خیلیا صحبت و مشورت کنه. گفت همه چیز از همون نگاه اول شروع شد و از اون روز آرامش از زندگیش رفت.گفت یه چیزای هر کار کنی خوب پیش نمیره، هر چقدرم که تلاش کنی باز همون جایی...

اینا توجیحایی بود که از پتروس شنیدم. اینا هیچ کدوم برای من قانع کننده نیست. من نمیتونم بپذیرم که قراره در مورد من با کسایی که هیچ وقت منو ندیدن حتی مشورت بشه. که اگه اونا موافق بودن برگرده و اگر نه انگار هیچ وقت بی پروایی وجود نداشته! خب اینا مسخره نیست؟ پتروس فقط 22 سالشه. ولی 22 سالشه. هنوز بلد نیست همچین تصمیم ساده ای بگیره؟ فقط چندتا معیار لازمه و هنر تطبیق دادن. بعدشم میخوام یا نمیخوام. یا اصلا بی پروا مانع آرامش منه؟ اُکی پرتش میکنم از زندگیم بیرون. مشورت دیگه چه صیغه ی لعنتی ایه؟!

کاش مثلا میگفت پای کس دیگه ای در میونه. یا کاش بهم تهمت دروغگویی یا خیانت میزد. اصلا کاش میگفت از قیافه ت خسته شدم، تحمل رفتاراتُ ندارم، از صدات بدم میاد. حتی اگه میگفت پیکو ازت خوشش نیمده و دوست نداره تو زندگیم باشی آروم تر بودم. ولی این بازی لعنتی که راه انداخته... من تا کی گوشیمُ نگاه کنم به این امید که شاید شماره شُ رو گوشیم ببینم؟ تا کی منتظر بمونم که ببینم بازم انتخابش منم یا نه! تا کی تو بلاتکلیفی احساسمُ کنترل کنم؟ تا کی باید آرزو کنم، خیال پردازی کنم و همه چیز نقش بر آب شه ؟

چجوری همون بی پروای مغرور سابق باشم و فکر کنم این 9 ماهی که کامل نشد و پتروس هیچ وقت وجود نداشتن؟

همه میدونن من از پتروس هیچ توقعی نداشتم، هیچ اجبار و بایدی براش قائل نشدم، حتی در برابر ادعاهای خیلی بزرگش، فقط سکوت کردم و حتی خیال پردازی هم نکردم. من فقط رو راستی خواستم و ارزش. پس چی باعث شد دلشُ بزنم و اینجوری فرار کنه و پشت اون کلمه لعنتی مشورت قایم شه...

خوندن این پست غرور و شخصیتمُ خورد میکنه. نمیتونم حتی ویرایشش کنم. اصلا چه اصراریه که عمومیش کنم! همین ثبت موقت بمونه بهتره. نه هیچ کس منو تنها نذاشت و مثل یه تیکه آشغال باهام رفتار نکرد. من خوبم. ببینین میخندم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :