هیچ سیلی ای منو به هوش نمیاره

 

وقتی صحبت میکردیم ساعتِ 8:56 رو یادمه. الان دو ساعت گذشته. ولی هنوز باورم نشده. هنوز از شدت اشکام کم نشده. با این که رفتم حمام و سعی کردم از آب بخوام همه ی این توهم ها رو بشوره و ببره. همه چیز رو به راه شه و وقتی میام بیرن مثل همیشه ببینم که ازش میس کال دارم و استرس بگیرم که باز نگرانم شده. نه این تو باور من نمیگنجه. تا چند دقیقه ی دیگه قبل از اینکه بخوابه بهم زنگ میزنه. همه چیز مثل قبله. من درگیر اون کلمه ی رقت انگیز نیستم. قرار نیست "مشورت" بشه. همین الاناس که مجبور شم این آپ رو نصفه ول کنم و جواب تلفنشُ بدم.

راستی! من کشف کردم که درجه گرمای اشک خیلی بالا تر از آب داغ حمامه! اینُ وقتی بی خیال وسواس همیشگیم نشسته بودم کف حمام، زیر دوش، زانوهامُ بغل کرده بودم فهمیدم. اشکام انقدر داغ بودن که از قطره های آب قابل تشخیص بودن.

همیشه عادت دارم با آب خیلی داغ دوش میگیرم و قبل از بیرون اومدن آبُ سرد میکنم و سعی میکنم تحملش کنم. به اصطلاح خودم اینجوری تمرین میکنم که قوی تر باشم و اتفاقای بد زندگی که مثل سطل آب یخ رو سرم خالی میشن رو به راحتی پاس کنم. امشب اما آب سر نمیشد انگار. اهرم آبُ تا آخر خط آبی رفته بودم ولی بدنم احساس سرما نمیکرد. فقط وقتی اومدم بیرون مامان شکه شد از رنگ بدنم و لبام. یادش بخیر، 5 سالم که بود وقتی میرفتم استخر و سردم میشد لبام کبود میشد. سیاهه سیاه. بدنم انقدر فید میشد که انگار فقط روحم. درست مثل همون موقع ها.

نمیفهمم چرا هی میام و آپ میکنم. فقط میدونم یکم حالم خوب نیست. یعنی اصلا حالم خوب نیست. نمیفهمم چرا هی با خودم تکرار میکنم "این حق من نبود"؟!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :