بازم دیده نشدم... شاید چون به حرفش گوش ندادم و چاق نشدم...

 

مینویسم، پاک میکنم. مینویسم، پاک میکنم. مینویسم، پاک میکنم ...

هیچ کلمه و جمله ای نمیتونه دردی که رو قلبمه رو توصیف کنه...

قلعه ی تنهایی من خراب شد. زندگی برام رنگ دیگه ای گرفت. از پیله ی تاریکم رفتم تو پیله ی دیگه ای که برام حکمه یه قصر داشت. فکر کردم خوشبخت میشم. فکر کردم آرامش همین نزدیکی هاس. بعد از یازده سال، یعنی دقیقا نصف سال های زندگیم. فکر کردم به اجازه داده شده که یه نفرو داشته باشم واسه خودم.مطابق معیارهای خودم.

ولی انگار همه چیز یه خواب بود. یه توهم بود. یه رویای تلخ.

این بدترین شوخی ای بود که میشد با یه انسان که سمت چپ بدنش یه قلب کوچیک با مسئولیت سنگین داره کرد.

میسوزه همه ی وجودت وقتی احساست انکار شه. وقتی روحت نادیده گرفته شه. وقتی بشوندی بودن و نبودنت مانع آرامشه.

درد داره وقتی قرار باشه یه عده ی دیگه که هیچ جیز از تو نمیدونن و ملاکشون یه سری تعریفاته دور هم جمع بشن و تعیین کنن که اجازه ی بودن داری یا نه. که اونا بگن برگرده یا نه. که نظر اونا عاقلانه تر از همه ی زندگی تو باشه.

غرورت خورد میشه وقتی انقدر اشک بریزی که نتونی کلمه ها رو درست ادا کنی و باز هم باور نشی.

بخدا خیلی داغه این حرف " من احتیاج به مشورت دارم. "

و باز هم مینویسم، پاک میکنم. مینویسم، پاک میکنم. مینویسم، پاک میکنم مینویسم، پاک میکنم ...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :