هیچ وقت هیچ چیز رو سخت نکنید.

 

هــووووف... اینم از اولین آشنایی من با یکی از اعضای خانواده ی پتروس. عالی نبود، ولی خیلی بهتر از بد بود! پتروس به محض دیدنم فهمید که از نظر فیزیکی و سلامتی زیر خط فقرم و اگه تمام امشب، موقع سوار و پیاده شدن در ماشین رو برام باز نمیکرد خودم عمرا زورم نمیرسید P: اصلا بذارین نگم که چند بار خودمُ کنترل کردم که وقتی سرم گیج میره غش نکنم :دی

خب من همیشه از قضاوت کردن در مورد آدما متنفرم، ولی پیکو... کلا ازش یه صدا شنیده بودم که هیچ وقت خوب نبود! در واقع پر بود از انرژی ها منفی فوق العاده قوی!! از اینایی که انگار هیچ کس جز خودشون تو دنیا آدم نیست! حتی خیلی وقتا حس میکردم به پتروس هم از بالا نگاه میکنه! خب این ذهنیت کاملا درست بود و پیکو هم تو حرفاش تایید کرد، اما به تازگی فهمیده که به خاطر شرایطش و زیاد معاشرت نکردن این جو بهش دست داده و خیلی دوست داره که آدم متعادل و نرمالی باشه، و همین باعث شد نظرم در موردش بهتر شه. این که یه نفر ایرادشُ بدونه و سعی کنه رفعش کنه یه امتیاز مثبته از نظر من.

در کل امشب همش من و پیکو صحبت میکردیم و پتروس طفلکی مثل نخودی میموند و به قول خودش بهش توجه نمیشد به جز وقتایی که قرار بود ضایع بشه! البته من گاهی سعی میکردم هواشُ داشته باشم، ولی خب جو حاکم و وضعیت باحال جسمیم اصلا این اجازه رو بهم نمیداد که زیاد بهش توجه کنم، آخه باید تمام دقتم رو کلمه به کلمه ی حرفای پیکو میبود که یه وقت جواب نامعقولی به سوالاش ندم! این همه دقت کردم و الان که اینجام هی دارم حرص میخورم که چرا اینُ نگفتم یا چرا باز هم مثل همیشه خودمُ توضیح ندادم و اجازه دادم خودش تصمیم بگیره که مثلا من آدم با هوشی هستم یا نه. چقدر حیف که حالم خوب نبود... بابا آخه پیکو خیلی سعی میکرد اظهار فضل کنه و با سوالاش نشون بده آدم عمیقیه، ولی خب حقیقت اینه که خیلی از دغدغه هاش خیلی وقت پیش برای من حل و بی اهمیت شد و... بیخیال این توضیحا، هر چی سعی کنم نمیتونم به این آدم حسمُ کاملا مثبت کنم!!

و کل شب من همین بود :)

آها، یه مشکلی که من و پتروس همیشه داریم و هیچ وقت علتشُ نفهمیدیم، نگاهِ عمیق یا کنجکاو یا متعجب مردمه! اوایل که حتی نمیتونستیم درست با هم صحبت کنیم انقدر که زیر نظر بودیم ولی حالا دیگه عادت کردیم عین خیالمون هم نیست. بعد این نگاه ها امشب چند برابر شده بود! جوری که وقتی راه میرفتیم بعضیا برمیگشتن و یه جور عجیبی نگاه میکردن! انگار که مثلا از مریخ اومده باشیم یا هیچ کدوم شلوار نپوشیده باشیم یا همچین چیزی! بعد چرا اینجوریه واقعا ؟؟ کلا واسه همه پیش میاد یا ما واقعا مشکل داریم ؟!!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم