کاش تموم نشه این لحظه ها ...

 

فکر کنم 7 صبح بود که خوابم برد و تا ساعت 3 امروز کاملا گیج و منگ بودم و نتونستم از تختم بیرون بیام. همش تقصیر این پی ام اس وقت نشناسه زبان شعور نداره کلا که بفهمه وقتی پتروس هست من انرژیمُ نیاز دارم و سرُ کله ش پیدا نشه!

حدودا 5 بود که پتروس زنگ زد و گفت که فردا 3 تایی با هم باشیم! 3 تایی ؟! آره عزیزم، من تو و پیکو (برادر دو قلوش، که من چندان دل خوشی ازش ندارم وبی نهایت باهاش معذبم!) ! ولی عزیزم من زیاد اکی نیستم، میخواستم بهت بگم شاید نتونم فردا... من الان نزدیک خونتونم، بیام دنبالت ؟ لازم نیست خودتُ اذیت کنی، تو ماشینیم و یکم دور میزنیم و میرسونمت،باشه؟ آخه عزیزم تو که شرایط الان منُ میدونی...ولی نه، صب کن یه آب به صورتم بزنم بهت خبر میدم...

بعد بی پروا مثل فنر از جاش میپره و نمیفهمه چه جوری صورتشُ میشوره، موهاشُ مرتب میکنه، کرم هاشُ میزنه، ابروهاشُ میکشه، با دست لرزون ریمل میزنه و اولین رژی که به دستش میرسه میکشه رو لباش که یهو پتروس زنگ میزنه و میگه که عزیزم من دمه درما!! بعد دیگه بی پروا نمیفهمه چی میپوشه و کدوم عطرُ رو خودش خالی میکنه و فقط میپره بیرون !

و این جوری 37 دقیقه از یه روز کسل کننده، میشه 37 دقیقه ی فوق العاده :)

 

 

 

P.S: متنفرم از این حرف، ولی من فردا چی بپوشم :((

P.S.2: در مورد پست قبل، همچنان هر کس پسورد میخواد دستش بالا :)

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : ویت هیم ، دیلی