یه پست خسته کننده، اما دوست داشتنی برای خودم تنهایی :دی

 

آخیــــش...

امشب هم تقریبا همه چیز خوب پیش رفت :)

از دغدغه های دخترونم شروع کنم...از اونجایی که گلبهیِ لاکم به نارنجی میزد، تصمیم گرفتم دست از سر صورتی بردارم برم سراغ نارنجی! رژ نارنجی به رنگ پوستم خیلی میاد ولی همیشه نگرانم که به خاطر سایز لبام (!) قیافه م عین شتر(!) شه، که خوشبختانه نشد :دی. اما چشمام، بعد از مدت های رفتم سراغ سایه هام و خیلی ساده و محو با خط چشم و ریمل نسبتاً زیاد خوش اخلاقشون کردم! و یه رژ گونه ی تقریبا هلویی که فکر کنم تنها رنگیه که واقعا بهم میاد.

بعدم رفتم سراغ کمدم، خب چیزی که واقعا دوست داشتم بپوشم تو کشور عزیزمون شدنی نیست! اول از همه یه تایت مشکی زمستونی با یه تاپ صورتی پوشیدم که یه کم پیش خودم اعتماد به نفسم بیاد بالا! یه نگاه به کفشا و چکمه هام کردم و اون قهوه ایه که از همه بیشتر دوسش دارم رو پوشیدم...هر چی پالتو ها و بارونیام رو زیر روو کردم بی فایده بود! امسال همه ی لباس های زمستونیِ من قهوه ای هستن :| ! بارونی کوتاهی که چند روز پیش خریده بودم رو هم برداشتم و طبق معمول با یه شال مشکی رفتم جلوی آینه...

اُه...اصلا از دیدن خودم لذت نمیبردم...که پتروس زنگ زد و گفت که دمه دره! دیگه کاری از دستم بر نمیومد، سریع سر تا پامُ پیس پیس عطر زدم و با اعتماد به نفس داغون پریدم بیرون!

هنوز نفهمیدم چرا لحظه ی اول از دیدنم جا خورد! بعدم طبق معمول ازم تعریف کرد و منم سعی کردم بیخیال بی پروایی که برای خودش اصلا خواستنی نشده بود بشم و همه چیزُ خوب ببینم.

طبق معمول ازم قول گرفته بود که یه جا رو برای شام انتخاب کنم. ( اصلا کلمه ی شام یا ناهار رو که میشنوم دلم آشوب میشه انقدر که تازگی ها بی اشتها و بد غذا شدم و پتروس مجبورم میکنه که به زور غذا بخورم!) از اونجایی که تازه ساعت 6 بود تصمیم گرفتیم یه کم دور دور کنیم!

راستی! این بار هم پتروس با سوغاتیش سورپرایزم کرد که یه ست چرم با یه دفترچه ی چوبی که عاشقش شدم و قرار شده یه چیزایی توش بنویسم که هنوز دقیقا نمیدونم چی ! اصلا بذارین همین الان ازشون یه عکس هول هولکی بندازم که آرشیو ویت هیم هیچی کم نداشته باشه :پی

 

بعدشم رفتیم تو پارک قدم زدیم و چقدر من از این قدم زدن ها لذت میبرم:) یعنی هی دوست دارم بشینم و اون لحظه ها رو تو ذهنم هزار با مرور کنم ...خیال باطل

بعدترشم رفتیم دیگه رفتیم یکی از رستورانای قدیمی و معروف که من خیلی ازش خوشم میاد و خوشبختانه پتروس هم خوشش اومد...داشتم براش تعریف میکردم که اینجا بعضی وقتا قرعه کشی داره و ... تا حرفم تموم شد یه چیزی تو مایه های آهنگ فوتبالیستا پخش کردن و قرعه کشی شروع شد و پتروس گفت امشب تو برنده میشی حالا ببین! بعد شماره ی میز برنده رو روی ال سی دی که پشتش به ما بود میشد دید، که یهو چند تا آقا اومدن سر میز ما و بهمون تبریک گفتن. بله ما برنده شدیم :دی

 

وقتی بلند شدیم که بریم، رفتم تو دستشویی که شالمُ درست کنم و یه لحظه جا خوردم! خب تو تصورارتم خودمُ خیلی داغون میدیدم و زیاد راحت نبودم،اما آینه چیزه دیگه نشون میداد! البته بی پروا خوشکل نیست، اما خیلی بهتر از چیزی بود که فکر میکرد و مطمئن بود همش بخاطر حس های خوبیه که از عزیز دلش گرفته.

بعد با خیال راحت اومدم و دست پتروسُ گرفتم و اینگونه بود گزارش من از اولین شبمون بعد از 26 روز دوری...

 

P.S: ساعت 6 صبحه و هنوز نمیدونم جمله های این پست رو چجوری تغییر بدم که خوندنش آدمُ به خمیازه نندازه !!

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم