و باز هم تکرار، تکرار، تکرار . . .

 

یک ماه دیگه هم گذشت و حالا هشت ماه میگذره از اون روزی که مسج داد و با انزجار و فقط چون ادب حکم میکرد جواب تبریک سال نو رو دادم و شماره شُ با ؟؟!!!! سیو کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم اون پسره که ترم سه بهم پیشنهاد داد، همون که از اعتماد به نفس کاذب رنج میبرد، همونی که ترم پنج بعد از پنج بار جلو اومدن یه جورایی به زور و تو رودربایستی شمارمُ گرفته بود، بشه پتروس من !

دیشب چند دقیقه بعد از گذاشتن پست قبل زنگ زد -یه جورایی شک کردم که نکنه میخونه اینجا رو؟!- طلبکار و بد اخلاق بود. هر دومون از دست هم ناراحتیم و دلگیر. تو حرفاش یه جوری که انگار میخواد انتقام دل شکسته شُ بگیره دائم تیکه میندازه و من دلم بیشتر میگیره. میترسم که برگردم به سال های قبل و دلم دیگه نتونه که دوستش داشته باشه...

نگرانم برای کنکور و درسای نخونده و تلنبار شده. وحشتناکه که باید رتبه م زیر 90 بشه تا قبول شم اما هنوز صفره صفرم و همه ی ذهنم درگیر یه درس 3 واحدیه و هیچ قدمی براش برنمیدارم!

آخه چی سرم اومده که دارم انقدر راحت دارم همه چیزمُ فدای هیچی میکنم ؟!!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، لعنتی