اینجا تاریکیِ مطلق ه

 

زندگیم تو لعنتی ترین نقطه ی دنیا قرار گرفته.

حوصله ی درس خوندن واسه اون 3 واحدی سرطان رو ندارم چه برسه برای ارشد. این گرونی های مسخره باعث شده همه ی امیدم برای رفتن تا قبل از عید یا حتی چند سال دیگه رو از دست بدم. تحمل هیچ کدوم اعضای خانواده م رو ندارم. هیچ دوستی کنارم نیست. دوسـ.ت پسرم انقدر قلبمُ دردناک کرده که دارم به بی رحم شدن فکر میکنم. هیچ آینده ای برای خودم نمیبینم، نه کاری، نه انگیزه ای، نه امیدی، نه لذتی، نه آرامشی، کلاً هیچی. فقط پوچی و پوچی و پوچی.

چیزی که همش تو ذهنمه اینه که کاش رندگیم یه گیلاس شراب بود تا همین الان با پشت دستم از جلوم پرتش میکردم و بعد همه چیز تمام.

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : لعنتی