خوشبختی یعنی دیدن چیزای کوچیک

 

امشب همه چیز خیلی بهتر از اونی بود که فکرشُ میکردم . اولش مسخره شروع شد . نگران همسایه طبقه بالا بودم که همزمان با رفتن من همگی تو حیاط جمع بودن و ظاهرا جایی میخواستن برن ، به مامان زنگ زدم و گفت بهتره جلوتر از خونه سوار ماشین بشی و شرایط جامعمونُ فراموش نکنی ، این کار حس خوبی بهم نداد .

به محض نشستن تو ماشین به خودم یاد آور شدم که باید بهتر از همیشه باشم بلکه زودتر دلخوری های اخیر از بین بره . گرم تر از همیشه سلام کردم و جمله هایی که دوست داشت بشنوه رو فراموش نکردم "خیلی خوشحالم که میبینمت عزیزم،خیلی دلم برات تنگ شده بود" ( هرچند الانم تایپ این جمله برای منی که به قول ** سرد و مغرورم سخته !)

فکر کنم جز معدود دخترایی هستم که با هدیه گرفتن گل حس بدی بهم دست میده ولی امشب برای اولین بار وقتی اون شاخه رز گلبهی رو گرفت جلوم و گفت " آشتی؟ " خر ذوق شدم :) رفتیم همون کافه ای که دوست داره . از برنامه ش برای آینده گفت ، گفت که به زودی برای کار میره یه شهر دیگه ، بابت سفر کیشمون که من اول اکی دادم و بعد کنسلش کردم و همه ی برنامه هاشُ به هم ریختم گلگی کرد ، از دوست دختر برادرش گفت و اینکه یه دختر به شدت مذهبی و چادریه و بارها پیشنهاد داده که چهار نفری بریم بیرون !! خوب این برای من و ** خیلی خنده داره ، چون من هیچ وقت نتونستم با خانومای چادری ارتباط برقرار کنم و حتی ازشون به شدت دوری میکنم!! با اینکه همه چیز خوب بود نمیدونم چی شد که یهو آروم شدم !! تو راه برگشت دستمُ گرفت و بو کرد و بوسید و این دقیقا چیزی بود که من منتظرش بودم و براش برنامه ریزی کرده بودم :دی چقدر ذوق کردم که آرزو میکرد ترافیک سنگین تر بشه و چراغای راهنمایی سبز نشن . این رفتارا رو قبلا هم با افراد سابق زندگیم تجربه کرده بودم ولی اولین بار بود که برام شیرین و دوست داشتنی بودن !

وقتی رسوندم خونه خیلی گرفته بودم،میخواستم  چند تا کوچه زودتر پیاده شم و قدم بزنم که اجازه نداد . کسی خونمون نبود ، نمیتونستم تو اون جو دووم بیارم ، وقتی مطمئن شدم رفته مسیج دادم "از دستم ناراحت نشو،واقعا احتیاج دارم که قدم بزنم." فوری زنگ زد و گفت میاد دنبالم که با هم قدم بزنیم ! یه جورایی معذب شده بودم . رفتیم  پارک و قدم زدیم ، من هنوز ساکت و آروم بودم و ** نگران بود که از دستش ناراحت شده باشم !! نگران مسیر برگشتش بودم و اصرار کردم که زودتر بریم . منو رسوند پیش مامان ، موقع خداحافظی یادم نرفت که بگم چقدر بهم خوش گذشت و دوستش دارم ، جای خوبی پارک نکرده بود و صد در صد حواسش با من نبود ، وقتی پیاده شدم بهم زنگ زد و گفت که خیلی دوستم داره و خوشحاله که تونسته بدستم بیاره . مامان برای شام ندا رو مهمون کرده بود و من انقدر تو لحظه هایی که با ** گذروندم غرق بودم که هیچی تو ذهنم نمونده :)

 

 

P.S : هنوز نتونستم تصمیم بگیرم برای دوست پسر محترم  چه اسمی انتخاب کنم :دی به خاطر همین موقتا از ** استفاده کردم .

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم