نمیدونم الان کجای این دنیایی

 

امشب هم باهم بودیم. شب خوبی بود ولی الان که اومدم خونه به خاطر حرفایی که باید میزدم و نشد/نتونستم که بگم ذهنم حسابی آشفته س، انقدر که حتی نمیتونم بیشتر از این تایپ کنم. کاش میشد چشمامُ میبستم و وقتی بازشون میکردم که از بلاتکلیفی در اومده بودم و آرامش داشتم...

 

+ دستم به نوشتن نمیره، فکر کنم وقتشه که یه خداحافظی با دنیای مجازی داشته باشم.


خیلی بعدتر نوشت:

گویا فعلاًها نمیتونم دست از اینجا بردارم. خب من تو دنیای واقعی جایی به این دوست داشتنی ای و دوستای به این معرکه ای ندارم. فقط چیزی که در مورد اینجا خیلی آزارم میده اینه که فرصت نمیکنم کامنتا رو جواب بدم، در حالی از تک تکشون کلی انرژی میگیرم. ازم دلخور نشین...این یه خواهشه...

داشتم فکر میکردم چقدر بی انصافم واقعا من. این همه از پتروس بد گفتم ولی حالا تو ثبت شبی که برای من خیلی ارزش داشت تنبلی میکنم!

به طرز عجیبی حافظه ام ضعیف شده...خیلی زود همه چیز تو ذهنم کمرنگ شده و خیلی نوشتنش برام سخته، اما باید ثبتش کنم...

این بار هم قرار بود شیش و نیم بیاد دنبالم و تو مسجاش گفته بود که یه جا رو انتخاب کنم و حتما هم باید شام بخوریم. همون جایی که برای تولدش رفته بودیم رو پیشنهاد دادم که قبول کرد. باز هم از تیپم راضی نبودم، ولی نمیخواستم دیگه به خودم سخت بگیرم. سوار ماشینش که شدم به جای اینکه غصه بخورم که فردا داره میره و باز هم تا معلوم نیست کی، از هم دوریم ذوق کرده بودم که از همیشه خوش تیپ تر و خواستنی تر شده و چقدر خوبه که چند ساعت کنار همیم.

رستوران مورد نظر تو یه منطقه ی کوهستانیه (!) که باید با وَن از پارکینگ تا رستورانُ رفت. یاد سریِ قبل افتادم که پتروس چون من پاشنه بلند پوشیده بودم بدجنسانه گفته بود کاش پیاده مسیر رو میرفتیم، بخاطر همین پیشنهاد دادم که این بار پیاده بریم! پتروس هم قبول کرد! هنوزم باورم نمیشه چجوری اونجا رو ما پیاده رفتیم و سالم رسیدیم! غیر از زمینِ سنگ فرش و سربالایی نافرم و هوای بی نهایت تاریک و سرد، انقدر سوت و کور و خلوت بود که آدم حس میکرد هر لحظه ممکنه از بین درختا یه خرسی، ارانگوتانی چیزی بپره بیرون و تمام! کلا جو ترسناک و با حالی بود. البته نکته ی مهمش برای من، که نمیدونم چرا دوست ندارم بازش کنم، این بود که میتونم با اطمینان بگم دوست پسرم یک انسانه، نه یک موجود دو پای فلان دار !

وقتی رسیدیم از اونجایی که من گرسنه نبودم و کلی حرف برای گفتن داشتیم تو همون محوطه ی سنگلاخی (!) نشستیم، باز من لال شده بودم و فقط تونستم سوالای پتروس رو جواب بدم و یه کم توضیح بدم که چقدر خواسته هام با اون فرق داره و الان که اینجام دارم حرص میخورم که چرا همه چیز رو براش باز نکردم:|

دیگه داشتیم از سرما یخ میزدیم و پتروس از گرسنگی بی هوش میشد که رفتیم تو و دیگه بیخیال حرفای جدی شدیم و زدیم تو فاز خل بازی های خودمون! آخ که چقدر باحالن این لحظه ها و فکرهای عجیب غریبمون در مورد آینده..

از اونجایی که مورفی دست از سر ما بر نیمداره با قانوناش، ویترس سفارش پتروس و وارد نکرده بود و فقط سفارش من رو آوردن! کلی الکی خندیدیم از این بابت...! بعدشم موقع غذا خوردن چقدر کیف کردم از حرص خوردنش واسه کم غذا خوردنم:دی بله میدانم موجود بسیار پلیدی تشریف دارم :دی

عجیب نیست که بگم موقع برگشت هم اون مسیر ترسناکُ بازم پیاده اومدیم؟ و چقدر هنوز که یادم میاد ذوق میکنم از پتروس که رفتارایی که اکثر پسرایی که باهاشون معاشرت داشتم یا میشناسم نداره ... جوری نیست که تا یه جای دنج گیر آورد همه چیز یادش بره و... خب من از قرار گرفتن تو همچین شرایطی خاطرات خوبی ندارم، و اعتراف میکنم یکی از علتای اصلی علاقه م به پتروس همین موضوعه...!!

موقع برگشت، پشت آخرین چراغ قرمز از هردومون قول گرفتم که یکم بزرگ تر رفتار کنیم و نذاریم هر بحثی آرامش رو رابطمون به هم بزنه. و بعد هم بغض ثانیه های آخر که کنار همیم و دوری ای که معلوم نیست این بار چند روز طول بکشه ...

فردا صبح ساعت 11 ...

P.S: این پست بدون بازخوانی آپ شد و این یعنی بیشتر از همیشه جمله هام بی ربط و پر غلط غولوط خواهند بود! شرمنده خلاصه ...

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم