همه چیز درست میشه. مگه نه؟

 

شب سختی بود. بعد از این همه دوری هم دیگه رو دیدیم و من نمیدونم واقعا نمیدونم چرا تو خودم بودم و بغض داشتم و غمگین بودم. فکرم کار نمیکرد انگار! نمیتونستم حرف بزنم، حتی چندتا تیک عصبی هم تو خودم دیدم... و مطمئناً پتروس از این رفتارا برداشتهای خیلی بدی خواهد داشت که حق هم داره...

موقع انتخاب لباس کلی با خودم جنگیدم و نتیجه شد بارونی قهوه ای، شال کرم، جین و کفش نسبتاً اسپرت سورمه ای! برای آرایش کردن هم کلی الکی حرص خوردم، دوست داشتم آرایشم ملایم و به قول خودم کرم و هلویی باشه، به خاطر همین اول یه لاک تقریبا نارنجی زدم، اما در نهایت آرایشم صورتیِ خیلی لایت شد! موهامم مثل اکثر مواقع یه طرفش رو محکم بستم و بقیه ش رو کج ریختم تو صورتم (البته زیاد پریشونش نکردم که پتروس نخواد غر بزنه که خوشکل شدی ولی نه برای ایران!) کلا از هیچ چیز خودم راضی نبودم!

قرارمون شیش و نیم بود اما بارون باعث شد که حدودا هفت برسه. وقتی سوار ماشینش شدم و بوی ادکلن دوست داشتنیش خورد تو صورتم غیر قابل وصف بود خوشحالیم از دیدن و بودنش. باهاش دست دادم و دستمُ بوسید، خب این برای رابطه ی فوق العاده پاستوریزه ی ما یه کم غیر منتظره س... عجیب بود که از ظاهر امشبم خیلی خوشش اومده بود و ازم تعریف میکرد، در حالی که خودم از دیدن خودم تو آینه ماشین فرار میکردم که دپ تر از این نشم! طبق معمول همیشه بحث سر اینکه کجا بریم شروع شد! و باز هم طبق معمول همون جای همیشگی رفتیم! پتروس گرسنه بود و ترجیح میداد بریم طبقه ی پایین که رستورانه ولی من مثل همیشه سیر بودم و چون بدش میاد که بیشتر غذامُ نمیخورم رفتیم کافه ی طبقه ی بالا. برنامه ریزی کرده بود که امروز دلتنگیشُ رفع کنه و دفعه های بعد که همدیگه رو میبینیم حرفهای جدیشُ بگه که من ترجیح میدم حالا حالا ها نگه!! خواسته ها و توقعاتمون از زندگی خیلی با هم فرق داره و من هیچ وقت دوست نداشتم تو مسیری که پتروس میخواد ازش حرف بزنه قدم بذارم. اصلا شاید همین تفاوتا باعث شد که ساکت تر از همیشه باشم و مدام سرگرم کنترل بغضم باشم و جز چندتا چرت و پرت هیچ حرف خاصی نزنم.

وقتی داشتیم برمیگشتیم، پشت یه چراغ قرمز گیفتشُ بهش دادم با کلی خجالت البته. نشد که همون موقع ببینتش...چه جالب! همین الان مسج داد که " ممنون عزیز دلم،خیلی قشنگ بود،مرسی:-* " خب معلومه که هر کس دیگه هم بود همینُ میگفت نه اینکه رک و رو راست بگه آخه دختره ی آماتور این به چه درد من میخوره مثلا! الان النگوهامُ بذارم توش یا گوشواره هامُ مثلا؟! والا...!

یادم رفت که بگم پتروس هم با دو تا فسقلی با مزه سورپرایزم کرد! نمیدونم چرا هی فراموشش میکنم! حتی تو ماشینش جا گذاشتم و دوباره برگشت که بهم بدتش!

همینا دیگه!

 


خب. حالا از سوغاتی که براش خریدم بگم. ایشون صندوقچه ی مذکور هستن ..

 

اینها هم خرت و پرت هایی که گفتم ..

 

 

این هم محتویات صندوق ..

 

اینم محتویات به علاوه ی اون خرت و پرتا که انگار با بیل تو صندوق ریخته شدن!! :|

 

بعدشم گذاشتمش این تو ..

 

 بعدترشم این تو .. !!

 

از اون جایی که تعداد دفعاتی که برای یه پسر هدیه (و امثالش) خریدم حتی به تعداد انگشت های یک دست هم نمیرسه هیچ چیز به ذهنم نمیرسید. فکر نمیکنم همچین چیزی براش هیچ کاربرد یا جذابیتی داشته باشه :|

تا یادم نرفته اینم از فسقلی های دوست داشتنیم ..

 

فک کنم تو این عکس کاملا مشخصه که اصلا هیچ علاقه ای به باب اسفنجی ندارم، نه؟!

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم