کاش انرژی خریدنی بود

 

دیشب برگشتم. سفر متوسطی بود. نه خیلی فوق العاده نه بد. به یاد ماندنی ترین قسمتش اونجا بود که ساعت 3 بعد از ظهر حرکت کردیم و از 12 گذشته بود که رسیدیم تهران !

امروز قراره بعد از 46 روز پتروس رو ببینم. نمیدونم چرا انقدر غمگین و بی حوصله م؟! و عمیق ترین حسم استرسه اینه که تو این هوای نه سرد و نه گرم چی بپوشم! شاید همین باعث بی حوصلگیم شده باشه...چی بپوشم؟ چه لاکی بزنم؟ چه عطری بزنم که به تو این هوا نه خیلی خنک باشه نه گرم؟ چی بگم ؟ چجوری رفتار کنم که روزه خوبی داشته باشیم؟ پوستم خوبه؟ چرا ابروهام مثل همیشه نیست؟ انگشتام چرا ورم کردن و خوب نمیشن؟ نکنه پتروس امروز ازم خوشش نیاد؟ اصلا دفعه ی بعد چی بپوشم ؟ و همین دغدغه های مسخره...

اُه داشت یادم میرفت! پتروس به شوخی گفته بود اگه این بار برام سوغاتی نیاری حال تُ میگیرم، منم گفته بودم که آماده م حالمُ بگیری و این بارم مثل همیشه خبری از این لوس بازیا نیست. خب شمال که چیزه خاصی ندیدم البته دیدما ولی با جیب من سازگار نبود، سویشرت آدیداس نزدیک 400 تومن و تیشرت فیلا نزدیک 200 تومن. دیشب که رسیدیم با مامان رفتیم بیرون و از همین جا از مغازه ی شمالی (!) یه صندوق دستساز خریدم و توش چندتا شکلات گذاشتم و چند تا خرت و پرت دیگه! حس میکنم سوغاتی مسخره ای برای یه پسر باشه، اولش میخواستم یه ماگ بخرم، و خب این نهایت کاری بود که از دستم بر اومد دیگه...الان خیلی بی حوصله م ولی دوست دارم تو آپ بعدی حتما عکس سوغاتی شُ بذارم... کاش هر کی اینجا رو میخونه نظرشُ در موردش بگه...

فعلا برم یه دوش بگیرم که چیزی تا ساعت شیش و نیم نمونده و هنوز هیچ کار نکردم !

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی