...

 

اصلا حس خوبی نیست که صبح با همچین مسجی "سلام عزیزم. صبحت بخیر،خیلی دوست دارم...خیلی دوست دارم" بیدار شی و به جای اینکه به وجد بیای دلت بشکنه و فرو ریختنشُ حس کنی. حس کنی یه احمقی که قراره با همچین مسجی دلت خوش شه، دقیقا خودمُ یه سگ کثیف و مریض و داغون تصور کردم که یه تیکه نون خشک انداختن جلوش تا صدای زوزه هاش خفه شه. آخه من که صدایی نداشتم . . .

بعدم سرتُ بکنی زیر پتو، هر جور هست بغضتُ قورت بدی و بگی گور بابای همه ی کارایی که ریخته رو سرم و فقط بخوابی...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، لعنتی