نباید کم بیارم

 

اصولا آدم فوق العاده صبوریم ولی دوست ندارم با این صفت شناخته بشم. صبورم ولی از صبر کردن متنفرم، صبر/انتظار منُ منزوی میکنه، مخصوصا وقتی نمیدونم تا کی و حتی نمیدونم چی قراره پیش بیاد، یه استرس کشنده میاد سراغم و نفسمُ میگیره،انگار که روحم فلج میشه، ولی هنوز همون بی پروام، با همون لبخند همیشگی و ظاهر مطمئن. باز خوبه که اینجا هست تا بتونم با غر زدن سبک تر شم.

پتروس، چند وقتیه که پتروسی که میشناختم نیست، یک بار دیگه هم اینجوری شده بود و اگه اشتباه نکنم 17 روز طول کشید و هر بار در موردش صحبت میکنیم انکار میکنه، اما این بار حتی خودشم به طرز نفرت انگیزی اینُ قبول داره، هیچ دلیلی برای رفتارش نداره و منم هیچ حدسی نمیتونم بزنم. دلم شکست وقتی گفت "قبلنا جرات اینجور حرف زدن نداشتم ولی الان...شاید قدر نمیدونم..." این جمله شُ اگه بخوام باز کنم... هووووووف... بگذریم . شاید این مسافت حدودا ششصد کیلومتری همونجور که پیش بینی کرده بود و من درک نمیکردم داره همه چیزُ عوض میکنه. ولی نه، این تو باور من نمیگنجه که فقط فاصله، بتونه چیزایی که سالها طول کشید تا به وجود بیاد به همین سادگی تو کمتر از یک ماه نابود کنه. چند وقته که تنها حسی که با قلبم لمسش کردم فشرده شدن یا شکستنه نه ذوق یا یه احساس فوق العاده... اما نه، من باید عاقلانه تر با این موضوع کنار بیام، باید درک کنم که دغدغه هاش بیشتر و بزرگتر شدن، خسته میشه، دوری از خانواده ش دلتنگش میکنه و . . . باید مثل همیشه به وظیفه م خوب عمل کنم، درک کنم، توقع نداشته باشم و این بار از همیشه عاقل تر باشم.

پتروس رفتارهای بدتر از اینُ از من دید و چیزی نگفت، مقایسه ی منطقی ای نیست، اون زمان همه چیز فرق داشت، ولی منم باید یاد بگیرم همیشه همه چیز فوق العاده نیست، هرچند هیچ وقت هیچ چیز فوق العاده نبوده :| !

تنها چیزی که نگرانم میکنه اینه که پتروس زمانی رو به راه شه که دیگه از نفس افتاده باشم و توانی برام نمونده باشه...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی