چرت و پرت نوشت های دل پُرم

 

قرار نبود اینجا خودمُ سانسور کنم و باز حرف هامُ تو دلم بمونه. ولی نمیدونم چی شد که اینجوری شد؟! اینجا هم برام غریبه شد! دوست ندارم همینجوری ادامه پیدا کنه...

نه آدرس عوض میکنم نه با پسورد مینویسم نه هیچ ادا اطفار دیگه...

باید یاد بگیرم خودم باشم.

دلم خیلی پره، نمیدونم چی، فقط میخوام انقدر بنویسم که حس کنم سبک شدم.

روزهای خوبی نداشتم. چیزی حدود 3 روزه که رابطم با پتروس به صفر رسیده. پتروس؟! چی شد که اسمش شد پتروس؟! نمیدونم یهو دستم نوشت!! شاید به خاطره اینه که اخیرا زیاد تو مکالمه هامون این اسمُ براش به کار بردم! خیلی عجیب و ناگهانی از بی اسمی در اومد! اونم دقیقا وقتی که فکر میکنم چیزی به جدا شدن راهمون از هم نمونده ! اُه ! این جمله چه استرس بدی بهم وارد کرد !

حدود 3 روز پیش پرسید که چرا باهاش خوب نیستم؟ چرا مثل قبل نیستم؟ مثل همیشه نتونستم که بگم چرا و چقدر ناراحتم...بازم حرفام تو دلم موند! توقع داشتم خودش درک کنه/بفهمه. هر چند میدونم توقع زیادیه...ولی این دقیقا رفتاریه که من همیشه سعی کردم در موردش داشته باشم و دوست داشتم اونم فقط یکم سعی کنه و اون همیشه سعی کرده به جای درک کردن، عقب نشینی کنه... بهش گفتم که از لحاظ روحی رفتم تو کما،یخ زدم انگار،ترجیح میدم نگاه کنم و چیزی نگم. و پتروس با یاد آوری دور بودنش و این که دلش میگیره از خوب نبودنم بعد از اینکه گفتم احتیاج به زمان دارم با خودش تصمیم گرفت که تو این مدت نباشه ! -اونم دقیقا موقعی که من به شدت به بودنش احتیاج دارم،البته اشکالی نداره،اینجوری یاد میگیرم که هیچ وقت به هیچ بودنی محتاج نباشم و مثل تموم این سالها،تنهایی روی پای خودم باشم- به همین راحتی ! و من هنوز نمیفهمم جام کجاست و اصلا چه جایگاهی براش دارم که به همین راحتی میتونه چشماشُ ببنده ! سعی میکنم فکرمُ کنترل کنم، انگار که نبوده ! انگار که قبل از فروردینه امساله ! انگار که همون پسره ی هم دانشگاهیِ که از اعتماد به نفس کاذب رنج میبره! یاد مهر پارسال میافتم، همچین روزهایی بود که با یک دنیا نفرت بهش گفتم Bye ! ولی با ایمیلی که همین چند دقیقه پیش ازش داشتم ... یکم نرم شدم. شایدم خر شدم! نمیدونم! جالبه که تو ایمیلش گفته که نمیدونه چی شد که اینجوری شد و خیلی ناراحته که صدامُ نشنیده و هرچی زنگ زده جواب ندادم -خب معلومه که وقتی نصفه شب زنگ میزنه خوابم و جواب نمیدم!- و در ادامه گفته که "تو نیاز به زمان داشتی و منم فکر کردم اگه این راهِ درسته پس احترام به نظرت میذارم...نمیدونم میخوای چیو ثابت کنی ولی میدونی که چقدر دوست دارم...کاشکی، فقط کاشکی...دوست دارم. . ." -یه آهنگ هم فرستاده بود که شاید بذارمش بجای آهنگ بلاگ- از این طرز رفتارش متنفرم. انگار که ما دو تا بچه ایم و داریم فقط بازی میکنیم و هر کس باید نهایت تلاشش رو بکنه که بازی به نفع اون تموم شه !! متاسفانه به هیچ عنوان معنا و ارزش کلمه ی دوست رو نمیفهمه ! پتروس هیچ وقت به نظر من احترام نذاشته،فقط ادعاشُ داره. من هیچ وقت نفهمیدم واقعا چقدر دوسم داره. اصلا مگه دوسم داره ؟! بارها ازش خواهش کردم که حرفشُ کامل کنه و از اون نقطه ها که دیگه برام نفرت انگیزن استفاده نکنه و حتی گفتم که چقدر ناراحت میشم که بجای کامل کردن جمله ش از اون چندتا نقطه استفاده میکنه ولی انگار اصلا مهم نیست براش که ناراحت میشم !! اصلا همین باعث شده که نتونم ناراحتی هامُ بهش بگم! وقتی عمل نمیکنه بگم که چی بشه ؟! متاسفانه پتروس خیلی خوب حرف میزنه ولی هیچ وقت نتونسته حرف هاشُ با رفتارش اثبات کنه و این خیلی من رو نا امید میکنه:-< اصلا دیگه حتی تایپ کردنم نمیاد :( این همه نوشتم ولی هنوزم دلم پُره  :(

پدر و مادر (گرندپرنتس عزیزم) امروز به معنای واقعی برای همیشه از این شهر رفتن، و حالا دیگه واقعا فقط من موندم و مامان و کیتی. انگار همه چیز دست به دست هم داده که من تصمیم بگیرم فردا امتحان ندم و تو همین فاز احمقانه بمونم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :