واقعا این منم ؟؟!!

 

یه وقتایی خیلی بی انصاف میشم، اصلا کور میشم انگار ! چشممُ رو همه ی همه ی کاراش، بها دادن هاش، احساسش، انسان بودنش و . . . کلا همه چیز میبندم و محکومش میکنم به گناهی که هیچ وقت مرتکب نشده ! تو ذهنم ازش یه هیولای کثیف میسازمُ تا آخرِ آخرِ جدایی حتی پیش میرم . . . اینجور موقع ها لال هم میشم ! هیچی نمیگم . . . سکوت و سکوت و سکوت . . . ولی یهو با یه تلنگر، انگار که میخوام انتقامِ مظولمیت نداشتمُ از این آدم پست بگیرم شروع میکنم به تیکه تیکه کردن شخصیتش ! و حالا اونه که هیچی نمیگه . . . خوب که له ش کردم، یه نفس عمیق میکشه . . . بعد از اجازه گرفتن برای صحبت، شروع میکنه به یاد آوری . . . یادم میاره که کجا بودیم و الان کجاییم و چی ما رو به اینجا رسوند، کل مسیری که طی کردیمُ نشونم میده، میگه قبول داره که لیاقت بودن با بی پروا رو نداره هنوز کلی راه مونده تا به چیزی که باید بشه برسه ولی منصفانه نیست که تلاش هاش نادیده گرفته بشه، میگه و میگه و میگه و . . .

و من یه دختر بی شعور و احمق رو میبینم که مثل همیشه کاری جز گند زدن به داشته هاش نداره . . .  همون دختری که همه ی نعمت ها رو از دست داد برای هیچ و پوچ ! و معلوم نیست چند بار دیگه باید سرش به سنگ بخوره تا بفهمه . . .

 

  

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : لعنتی