نباید وایسیم

 

رابطمون اون طور نبود که هر روز هم دیگه رو ببینیم،یا از با هم بودن خاطرات زیادی داشته باشیم،ولی از روزی که دور شده حوصله ی هیچ کاری ندارم،حتی آپ کردن! البته اینجوری نیست که برم تو فاز افسردگی و راکت شدن و درجا زدن،میدونم خیلی زود بطور اتومات خودمُ بازسازی میکنم و در هر حال زندگی ادامه داره،ولی همین بی حالی برام عجیبه.خب من ساده بهش دل نبستم،چند سال طول کشید تا این پروسه استارت خورد و حالا شاید تو بدترین حالت ممکن قرار داره که اصلا حوصله ندارم امروز ازش بنویسم !

پسر دوست مامان هم سنِ کیتی ه. امروز قبل از این که برم دانشگاه بهم زنگ زد و خواهش کرد که باهاش یه سری درسا رو کار کنم. در حالی که از تدریس متنفرم و به هیچ وجه اعصاب بچه ها رو ندارم قبول کردم !! نمیدونم چرا دلم خواست این کار که از هر لحاظ روجمُ چنگ میزنه انجام بدم!

وضعیت پایان نامه هم که واقعا افتضاحه.استاد راهنمام هیچ کاری برام انجام نمیده و همش باید از تجربه ی بچه های دیگه استفاده کنم! خیلی زورم میاد که مجبور شم شهریه ثابت این ترم رو بدم! بابا جان اصلا من خسیس،ناخن خشک و . . . ولی حاضر نیستم یک قرون اضافه تر از طرف من تو جیب اون دانشـ.گاه لعنتی بره .

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی