غَرُ قاتی نوشت از یه روز قَر و غاطی :دی

 

از قبل ازم قول گرفته بود که امروز رو با هم باشیم . . . قرارمون برای شام بود ولی از اونجایی که من فوق العاده آدم اعصاب خورد کن و بد قلقی هستم موقع غذا خوردن ( به خدا تقصیر من نیست ، حجم معده م کمه !!) تصمیم گرفتیم بریم کافی شاپ همیشگیمون .

قبل از رفتن باز مکافات چی بپوشم داشتم ! میخواستم حتما شالی که برام خریده بود سرم کن ، راستش اگه انتخاب با خودم بود هیچ وقت همچین مدلی رو انتخاب نمیکردم ولی از همون اول که اون بهم دادش . . . یه حس عجیب باعث شد که به نظرم معرکه بیاد و دوست داشته باشم زیاد ازش استفاده کنم ! توش همه رنگی وجود داره ، یعنی با هر رنگ مانتویی میشه ستش کرد . . . ولی از اونجایی که فوق العاده حساسه ترجیه دادم یه مانتوی آبی تیره/سورمه ای روشن ! انتخاب کنم که زیاد جیغ و ویغ نشم ! موهامم که چند شب پیش چند درجه تیره کرده بودم هماهنگی خوبی به وجود آورد . دوست داشتم بیشتر از همیشه آرایش کنم ، ولی بازم نتیجه شد همون خط چشم همیشگی ، ریمل فوق مشکی ، رژ گونه ی ملایم و رژ صورتی !! هر کار کردم نتونستم برم سراغ لیپ گلاس نارنجی و جعبه آبرنگم !! نمیدونم چرا امروز هرچی عطر میزدم جوری بود که انگار آب معدنی دارم پیس پیس میکنم به خودم !! دیگه مصمم شدم که عطر همیشگیمُ عوض کنم . فرنچ ناخنام باعث شد به انگشتر صورتی مورد علاقه م استراحت بدم و برم سراغ انگشترای مرواریدم که همیشه دیوونشون بودم . گنده ترینشُ انتخاب کردم ! یادم اومد که همیشه دوست داشته پاشنه بلند بپوشم ، چیزی که همیشه برای خودم ازش فراری بودم ! کاش کالج دوست داشت ، قول میدادم هر بار یه رنگ بپوشم ولی پاشنه بلند چیزی نیست که زیاد سراغش رفته باشم . . . مجبور شدم همون مشکیا که شب تولدش هم پوشیده بودم بپوشم ! یهو یادم اومد که اون شب هم همین مانتو رو داشتم :| و حتی همین شلوار ! اینجور موقع ها کلافه و عصبی میشم ولی بحث دو روز پیشمون باعث شد که به خودم بگم کام آن بی پروا ، خیلیم خوبی همینجوری ، تکراری بودن لباست چیزی از شخصیت تو و احساسی که اون بهت داره کم نمیکنه . . . تو آینه نگاه کردم ، از همه چیز راضی بودم . جز بوی عطرم که حرصمُ در آورده بود از بس که بی بخار بود :| !!

از صبح دنبال کارای دانشـ.گاه و سـر.بازی و رفتنش بود ، ساعت شیش و نیم خبر داد که هفت و نیم میاد دنبالم و باورم نمیشه که تونستم تو کمتر از یک ساعت آماده شم !! از من واقعا بعید بود ! موقع رفتن نزدیک بود گیفت احمق و کوچولویی که چند شب پیش براش خریده بودم جا بذارم ، نمیدونم چرا برای دادنش بهش تردید داشتم !!  چند دقیقه ای دیر رسید و حسابی عصبی و مضطرب بود . یه تصادف کوچولو هم کرده بود . با استرس رانندگی میکرد و برخلاف همیشه از شلوغ بودن خیابونا کلافه شده بود ! ولی خب ، همه ی خانوما میدونن اگه بخوان اینجور موقع ها میتونن معجزه کنن :دی و آروم شد :دی !

حرفای امشبش و جواب نداشتنای من خیلی نا امید کننده بود ، میخواست قبل از رفتنش این اطمینانُ بهش بدم که میمونم ، ازم توقع صحبتای خیلی بزرگ داشت در حالی که ما تو مسائل بیسیک هنوز میلنگیم و من اصلا آماده نبودم آنالیز اون بحثا ! هیچ وقت نمیتونم در مورد آینده چیزی بگم مخصوصا که خودم آینده ی کاملا غیر قابل پیش بینی ای دارم . . . الان هر دومون بلاتکلیفیم و گیج ! وقتی خواستیم برگردیم تو پارکینگ با کلی خجالت گیفتشُ بهش دادم ، فکر نکنم ازش خوشش اومده باشه ولی یه جورایی تحت تاثیر قرار گرفت ، به  هر حال حرکت خنگولانه ای کرده بودم :پی

موقع برگشت یه سوال ازش پرسیدم که حسابی به هم ریخته ش کرد ! ولی سوالم جوری بود که ممکنه روزی تحقق پیدا کنه و اصلا قابل صرف نظر نیست ! داشت سوء تفاهم پیش میومد که برای اولین باز خیلی محکم و حتی با بغض حس واقعیمُ بهش گفتم . . . ولی تو اون موقعیت سطح درکش خیلی اومده بود پایین ، گند زده بودم به شبمون ، وقتی خواستم پیاده شم برای خداحافظی مثل همیشه باهاش دست دادم ولی برای اولین بار بجای اینکه بدوام برم ، رفتم جلو و بوسیدمش ! یه بوس لپیِ عجله ایِ سریع ! انقدر سریع که صحنه ی خنده داری شده بود و هنوز با به یاد آوردنش یه لبخند عمیق میشینه رو لبام :) عین این دختر بچه های ندید بدید و بی جنبه :دی

احتمالا فردا هم با هم میریم دانشگاه و بعد هم یه دوری طولانی و ترسناک . . .

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم