کلافگی بیش از حد مجاز

 

دوست داشتم زودتر ببینمش ولی نه تو شرایطی که به خاطر ح.راست لعنتی دانشگاه مجبور بودم به جای مانتو گونی بپوشم و مقنعه ی کوتاهمُ انقدر بیارم جلو که عین احمقا از پشت گردنم پیدا شه ، مخصوصا با کیف لپتاپم که انقدر به نسبت جسه م بزرگه که حس لاک پشت بودن بهم دست میده و انقدر سنگینه که حس میکنم نمیتونم صاف راه برم و حتی پیش میاد بعضی وقتا تلوتلو بخورم !!

وقتی از خونه اومدم بیرون بهش خبر دادم که دارم میرم دانشگاه ، زنگ زد و دلخور بود که چرا زودتر خبر ندادم که با هم بریم و چند دقیقه بعد هم دوباره زنگ زد گفت که با 'مُ' دارن میان سمت دانشگاه . نمیتونم حس های متناقض اون موقعمُ توصیف کنم !

 رفته بودم طبقه بالا که با یه استاد در مورد درسی که قرار بود معرفی بگیرم صحبت کنم که با 'مُ' اومدن . . . برای چند ثانیه تقریبا تو همون پوزیشنی قرار گرفتیم که دفعه ی اول اومد و بهم پیشنهاد داد . . . با این تفاوت که اون موقع دلم میخواست از همون جا پرتش کنم پایین ولی الان. . .کاش میشد بغلش میکردم بعد از اون همه دلتنگی . . .

 'مُ' پسر خوبی بنظر میاد ولی من از اول حس خوبی بهش نداشتم ! شاید همین باعث شد که موقع برگشت نتونم اون جور که باید گرم و راحت باشم ، و فکر کنم همین باعث شد استارت ناراحتی بینمون زده بشه ! آخه من چجوری وقتی دفعه سومه که 'مُ' رو میبینم میتونم وقتی دوست پسرم بهم سوغاتیمُ میده بپرم بغلشُ ماچش کنم ؟!

وقتی به امروز فکر میکنم انقدر کلافه میشم که ترجیح میدم دیگه چیزی نگم که بعدا با خوندنش یادم نیاد . . .نه ، اون عوض نشده . هنوز همون پسریه که خودم خواستمش . . . آره ، آره مقصر اصلیه کلافگیم همین پی ام اس لعنتیه :| !

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، لعنتی ، ویت هیم