چقدر ذهنم آشفته س

 

نمیدونم تاثیر هورموناس یا باید بپذیرم که از دل برود هر آنکه از دیده برفت . . . آخه به این زودی ؟!! یعنی تو همین حدود 10 روز که نبود باعث شد همه ی اون به قول خودش چهار سال از بین بره ؟!! نه ، نه ، حتما باز طرز فکر منفی و وضعیت فیزیکی نه چندان مناسب و استرس روزای آخر تحویل پایان ناممه که داره بهم فشار میاره و باعث میشه حس کنم مثل سابق نیست ، حتما همینه . اصولا آدم واقع بینی هستم و هیچ علاقه ای به گول زدن خودم ندارم ولی اینبار حتما دارم اشتباه میکنم ، مثل هزاران دفعه ی پیش که به خاطر فکر غلطم بی دلیل موضع گرفتم و لحظه هایی که میتونستن خوب باشن رو زهر مار کردم .

امروز برگشت . اون ششصد کیلومتر فاصله برای یه مدت خیلی کوتاه تبدیل شده به یه بزرگراه و چندتا خیابون . قرار بود فردا با هم بریم دانشگاه ، برای کارای پایان نامه هامون ولی متوجه شد که استادش نیست ، منم سعی کردم راضیش کنم فردا نیاد و به کارای دیگه ش برسه و فعلا که ظاهرا کنسل شده .

دوست داشتم این هفته برم امتحان رانندگی بدم و از فکرش راحت شم ولی هنوز نرسیدم آیین نامه رو بخونم :| حتی برای فردا یه جلسه تمرین هم ثبتنام کردم ولی فکر نمیکنم برسم برای سه شنبه اماده بشم :( از این بابت خیلی از خودم نا امید شدم . اصلا خوب نیست که نمیتونم چند تا کار رو با هم هندل کنم ...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی