یه میز هفت نفره برای ما دو نفر

 

امروز ماشین نداشت . صبح با 'مُ' رفته بودن دانشگاه و ظهر اومدن دنبالم . چون شب خیلی دیر خوابیده بودم صبح انرژی کافی نداشتم . کلی دم در منتظرم بودن تا آماده شدم ! رفتیم رستوران مورد علاقه ش .

فردا داره میره و هردومون انقدر از این بابت پکریم که انگار قراره تا ابد اونجا بمونه ! حرفای مهمش در مورد آینده بود ، اینکه من قراره از ایران برم و اون برای کار باید بره شهرستان و اینکه باید یه انتخاب جدی داشته باشیم . گفت که انتخابشُ خیلی وقت پیش کرده و هیچ وقت قصد تغییر دادنشُ نداره و کاملا بابت همه چیز مطمئنه تنها این بی پروا س که باشد تصمیم بگیره میخواد کدوم راه رو انتخاب کنه . . .

این برای من یه انتخاب فوق العاده سخت و زودتر از موعده . دوست پسرم برام آدم فوق العاده خاصیه ، خودم خواستم که دوستش داشته باشم خودمُ هل دادم تو این بازی و از این بابت خیلی خوش حالم ولی نا دیده گرفتن خواسته های فردی م (که دوست پسرم اصلا معنیه این دو تا کلمه رو درک نمیکنه! ) برام واقعا غیر ممکنه . باید در این مورد خیلی فکر کنم . زمان خیلی سریع داره جلو میره و من کلی مشغله رو سرم ریخته و هیچ انرژی ای ندارم . داره دیر میشه . . .

پیشنهاد داد پیاده برگردیم ولی طبق  معمول غیرت خنده دارش بعلاوه ی مانتوی جلو باز من که کنترلش واقعا برام سخت بود باعث شد دستمُ بگیره که سریع بریم سمت خیابون اصلی و تاکسی دربست بگیره و منو برسونه خونه و یاد آوری کنه که این آخرین بار بود که بدون ماشین بیرون میریم :دی خودشم رفت پیش 'مُ' .

حالا من موندم و تنهایی و یه سرزمین ناشناخته . . .

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم