من یه دختر لجباز غیر قابل تحملم

 

اوضاع یکم آروم تر شده ولی هنوز سر و سنگین رفتار میکنیم و من از موضع لجبازی کنار نکشیدم . تا ساعت 3 جواب مسج و زنگ هاشُ ندادم و فقط مسج دادم که خواب بودم . میخواست برنامه ی امروزُ فیکس کنه که با هم باشیم ولی من با 'زد' قرار گذاشته بودم و جوری رفتار کردم که اصلا دلش نخواد امروز ببینمتم ! یه وقتایی به معنای واقعی دوست دارم مثل یه بچه ی احمق و بی شعور رفتار کنم ! هرچند خیلی عذاب وجدان میگیرم ولی حس میکنم گاهی احتیاج داره با همچین واکنش هایی رو به رو بشه تا انقدر ساده گند نزنه به لحظه هایی که قرار بود برامون فوق العاده باشن !

با 'زد' خیلی خوش گذشت ، اون از نامزدش گفت و من از دوست پسرم و مطمئنم 'زد' میدید با این که از دست پسرک ناراحتم ولی وقتی در موردش صحبت میکنم چشمام برق میزنه ! تا قبل از امشب خیلی نگران 'زد' بودم ، هدفش از ازدواج میتونست فاجعه آفرین باشه ، به خاطر فرار از خانواده ش به محض تموم شدن درسش به خواستگارش که فامیل هم بود اکی داده بود . ولی اینجور که میگفت همه چیز رو به راه بود و خیالم خیلی راحت شد . بعد از پاساژ گردی و خریدن کتابای مورد نیاز من رفتیم kfc ، بعد از تموم شدن دومین اسلایس استریپسم خیلی سخت بود کنترل اشکام ، اونجا فست فود مورد علاقه ی 'زد' و دوست پسرم بود و پسرک آرزو داشت که فقط یکبار ببینه که من اینجوری با اشتها و بیشتر از همیشه غذا میخورم . . .

مثل عقده ای ها برای اینکه ببینم هنوز نگرانم میشه یا نه دیر خبر دادم که رسیدم خونه . . . خیلی نگران دلگیر بود . . . مثل همیشه آخر شب زنگ زد ، هر دو سرد و بی احساس بودیم و منتظر یه جرقه از طرف مقابل . همزمان تصمیم گرفتیم به حرف زدن ، عاقلانه و منطقی ، دور از غرور و بچه بازی ، همه چیز بهتر شد ، الانم که میخوام دکمه انتشار این پست رو بزنم داریم با هم صحبت میکنیم ، شاید فردا برای ناهار با هم باشیم :)

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی